دیوانه 83 - 2

یادداشت های تردید آمیز یک در خواب رونده ی در پی حقیقت

سال نو، احوال نو
نویسنده : امیر حسین مجیری - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
 

سلام.

مطلب زیر امروز در شماره ی پنجم نشریه ی دانشجویی «تریبون آزاد» به مدیر مسئولی علی فراهانی واشقانی به چاپ رسید.

سلام.
این مقاله را به مناسبت سال جهاد اقتصادی نوشتم. امیدوارم مناسب چاپ در تریبون آزاد باشد.

سال نو، احوال نو
بخش اول: چه کردند که نباید می کردند!
عادت کرده ایم به این که مسئولین محترم کشور، بعد از این که رهبر فرزانه ی انقلاب نامی برای سال انتخاب کرد، شروع کنند به سخنرانی و مصاحبه که به به! چه قدر خوب شد که امسال این نام را گرفت و همه باید طبق همین شعار حرکت کنند و این ها! بعد می بینیم حضرات گرامی همان کارهای پیشین خود را انجام می دهند، اما این بار با نام آن سال! بنابر این همان طور که سال پیش هیچ عجیب نبود که بشنویم: "مسابقات تیراندازی به مناسبت سال کار و همت مضاعف" امسال هم هیچ عجیب نیست که همان را این گونه بشنویم: "مسابقات تیراندازی به مناسبت سال جهاد اقتصادی"! چون آقایان عمیقن به آن چه که رهبری می گوید، اعتقادی ندارند یا حداقل در ظاهر طوری عمل می کنند که به ذهن بنده ای که از درون ایشان خبر ندارم، این عدم اعتقاد متبادر می شود. همین باعث می شود که فرصت های خوبی که برای پیشرفت کشور پیش می آید به راحتی آب خوردنی از دست برود. و البته توجه به این نکته که نام گذاری یک سال یعنی توجه بیش تر به آن مقوله و نه بی توجهی یا حتا کم کردن توجه به مقولات دیگر شاید کمک کند به عقیده دار شدن مسئولین. و همچنین توجه به این نکته که نام گذاری یک سال یعنی یک جهت دهی که لزومی ندارد نتایجش در همان سال ظاهر شود.
حالا اگر می دانستیم که این مسئولین گرامی مثلن به چشم انداز بیست ساله توجه دارند و افق 1404 را پیش رو دارند باز هم نقطه ی امیدی بود! اما مشکل این جاست که حضرات راه خود را می روند و زحمت ما می دارند فقط! و همین جاست که مشکل اساسی پیش می آید و آن نه عمل نشدن به راهی است که بنا براین بوده که رهبری مشخص کند، بلکه به بدترین وجه ممکن مانور دادن روی این عناوین است. و این یعنی شعاری شدن یک شعار در مرحله ی عمل! توضیح این که شعاری را که رهبری برای هر سال انتخاب می کند باید از سوی مسئولین دیگر عمل شود و در واقع عملیاتی شود. اما آن چه شاهد آن هستیم تلنبار شدن شعار روی شعار است و این بدترین شکل بی توجهی به حرف های رهبری و بدترین شکل قانون گریزی است که از سوی مسئولین پاسدار قانون صورت می پذیرد!
آقایان مسئول! وقتی خود رهبری تاکید می کند که "گاهى اوقات این شعارى که ما براى سال اعلام می کنیم، بعد ناگهان مى‌بینیم همه‌ى در و دیوارهاى تهران و شهرهاى دیگر پر شده از تابلو، که این شعار رویش نوشته شده. این فایده‌اى ندارد. گاهى کارهاى پرهزینه‌اى انجام میگیرد؛ چه لزومى دارد؟ آنچه که من از مسئولین و از مردم عزیزمان توقع دارم، این است که این شعار را بشنوند، باور کنند و دنبال کنند. تابلو کردن و در و دیوار را پر کردن و عکس زدن و اینها هیچ لزومى ندارد. اگر هزینه‌اى نداشته باشد، لزومى ندارد؛ اگر هزینه داشته باشد، اشکال هم دارد. هیچ لزومى ندارد کارهاى پرهزینه را انجام بدهند." چرا باید ببینیم که امسال هم مثل سال پیش، دانشگاه پر می شود از بنرهای تبریک سال جهاد اقتصادی و آن هم نهایتن با ذکر بخشی از سخنان خود رهبری! یعنی مسئولین گرامی وقت نداشته اند که پیش از زدن این بنرها لااقل یک جلسه ای بگیرند و چهار تا راهکار برای عملی شدن این شعار بدهند و آن وقت این راهکارها را در سطح دانشگاه نصب کنند؟ این حداقل انتظاری است که از مسئولینی که ویژگی خود را خیلی ولایت پذیری می دانند و "ان قلت آوردن برای حرف رهبری" را "کار دانشگاه اسلامی" نمی دانند، باید داشت. انتظار زیادی است؟

بخش دوم: چه نکردیم که باید بکنیم!
اما طبق معمولِ همیشه من یکی را که به خیر مسئولین گرامی امیدی نیست و مخاطب اصلی ام همه ی آن دانشجویان هم سن و سال خودم هستند و همه ی آن کسانی که می خواهند بی دست دراز کردن جلوی دولت کاری صورت دهند. ما باید چه بکنیم؟
به نظر من مهم ترین کاری که ما در این سال می توانیم جهت تحقق این شعار انجام دهیم، این است که دست نیاز فقط به سوی بی نیاز دراز کنیم! و نه به سوی دولت و دولت مردان. (همان گونه که رهبری گفتند: "مشارکت مستقیم مردم در امر اقتصاد، لازم است.") توضیح این که امروز بسیاری از آن ها که در همین دانشگاه و در همین شهر اصفهان فعالیت فرهنگی می کنند تا پولی از بیت المال به خزانه شان واریز نشود، لنگ هستند و صدای ناله شان از بی توجهی به فرهنگ بلند است. (غافل از این که بی توجهی به فرهنگ یعنی محدود کردن فرهنگ به آن چه که ما می اندیشیم و دوست داریم که بقیه هم فقط این گونه بیندیشند!) برای همین هم می بینیم که این پول بیت المال تبدیل می شود به کلی نشریه و برنامه ی پر آب و تاب با مخاطب اندک. تازه کار جدید این است که ما باز هم خرج کارمان را از همان بیت المال تامین کنیم ولی برای حفظ ظاهر و برای این که مخاطب برای برنامه مان ارزش قائل شود، اندک پولی از او بگیریم! و البته پر واضح است که ما لنگ این پول نیستیم. این پول اگر رسید، رسید و اگر نرسید که نرسید! مهم نیست. چون به هر حال یک فعال فرهنگی نباید دغدغه ی مالی داشته باشد!
امسال بهتر است دوستان فعال فرهنگی بفهمند که اتفاقن یک فعال فرهنگی باید دغدغه ی مالی داشته باشد! باید سرمایه بدهد برای تولیدش تا ارزش قائل شود برای آن. آن وقت است که به فکر می افتد از مخاطبینش بازخورد بگیرد، آن وقت است که یادش می آید کارش باید جذاب باشد. آن وقت است که یادش می آید عمیق ترین مضامین را هم باید در دل نشین ترین قالب ها ارائه داد وگرنه کار محکوم به شکست است. فرهنگی که وقتی حمایت بیت المال از پشتش برداشته شود، به طرفه العینی زمین بخورد دوای هیچ دردی نیست که خود درد بی درمان است!
امسال باید یاد بگیریم که خصوصی سازی به معنای دست به دست کردن آن چه دولتی است، نیست! خصوصی سازی یعنی شما واقعن خودت نیاز خود را برطرف کنی. آن وقت است که می توان از امکان ارائه ی اندیشه ها در فضاهای جهانی حرف زد. آن وقت است که به جلز و ولز می افتیم که مخاطبمان از کار ما راضی است یا نه.
به قول آن چه که رضا امیرخانی در بیوتن [در نشریه به اشتباه بیوطن چاپ شده بود.] به نقل از حاج رضا آورده است: "خمینی به ما یاد داد که وسط جنگ، هر روز صبح بلند شویم و دستمان را بگیریم به زانوی خودمان و بگوییم یا علی ... بگوییم یا خدا ... بعد رسیدیم به جایی که صبح به صبح بگوییم یا دولت ... توی آمریکا صبح به صبح می گویند یا خودم! من فکر می کردم یا خودم، بهتر باشد از یا دولت! یا خودم را یک جورهایی می شد تبدیل کرد به یا علی ... اما یا دولت با هیچ سریشی نمی چسبد به یا علی..."
 بله دوستان! این جوری راحت تر می توان به قربتا الی ا... رسید تا با وابستگی به دولت. دولت هم (که پرواضح است که منظورم هر دولتی و هر مسئول حکومتی است. نه مثلن مجموعه ی کاری دولت دهم) برای کمک به فرهنگ بهتر است فقط سایه اش را از سر آن بردارد و بگذارد خود راه برود. بهتر است فقط مراقب حداقل ها باشد و نه این که حداکثرها را هم مشخص و اجبار کند!‌


 
 
قصه ی کچل و مورچه ها
نویسنده : امیر حسین مجیری - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
 

سلام! بعد مدت ها سلام! این مطلب در شماره ی سوم نشریه ی دانشجویی مداد به چاپ رسید. تقدیمش می کنم به کسی که خودش می داند و می دانم به این جا می آید و نمی دانم واقعن رویش می شود توی چشم بچه اش نگاه کند و بگوید من این کاره ام یا نه!

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، یه کچلی بود که با ننه اش توی یه خونه ی قدیمی زندگی می کرد. کچل قصه ی ما همیشه تو خونه زیر آفتاب لم می داد و هیچ وقتِ هیچ وقت بیرون نمی رفت. هر چی ننه اش بهش می گفت: «کچل! پاشو برو دنبال یه کاری آخه!» تو گوش کچل فرو نمی رفت که نمی رفت. کار هر روز کچل این بود که مورچه های توی حیاط رو اذیت کنه و دوباره بیاد تو آفتاب لم بده. هر روز تا دو تا مورچه نمی کشت و غذای سه تا مورچه رو از دهنشون نمی کشید و چهار تا مورچه رو پرت نمی کرد این ور و اون ور، آروم نمی گرفت.
بله بچه ها! مورچه ها اون قدر اذیت شده بودند که دیگه نمی تونستند تحمل کنند. یه روز با خودشون گفتند این جوری که نمی شه! تا کی باید اذیت های کچل رو تحمل کنیم؟ برای همین تصمیم گرفتند همه شون با هم به کچل حمله کنند.
فردای اون روز، وقتی کچل توی آفتاب لم داده بود و خوابش برده بود، مورچه ها همه با هم رفتند تو گوش کچل. کچل دادش در اومد و هی فریاد می زد: «ننه! کمکم کن، ننه!» ننه اول می خواست محل نذاره تا کچل یه کم ادب بشه. اما بعد دلش به حال بچه اش سوخت و اومد مورچه ها رو از گوش کچل بیرون انداخت و کچل رو نجات داد.
کچل وقتی نجات پیدا کرد، نصف مورچه ها رو کشت و از کله هاشون یه دیگ، کله پاچه درست کرد و به زور به خورد نصف دیگه ی مورچه ها داد. از بدن اون مورچه هایی هم که کشته بود یه دارو برای کله ی کچلش درست کرد. هر چی هم ننه اش گفت: «آخه خیر ندیده! چرا این جوری می کنی؟» کچل گوش نکرد. فقط هی می گفت: «ننه هر چی تو بگی!»
بله بچه ها! این هم از قصه ی امروز ما! ما از این قصه نتیجه می گیریم که مورچه چیه که کله پاچه اش باشه! حالا دیگه وقت خوابه! کوچولوهای دوست داشتنی، شب بخیر!


 
 
 



شش