دیوانه 83 - 2

یادداشت های تردید آمیز یک در خواب رونده ی در پی حقیقت

ایها السیاسیون! لطفن فرهنگ و هنر را درک کنید
نویسنده : امیر حسین مجیری - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
 

فرهنگ ما سیاست زده است، همان طور که هنر ما. همان طور که خیلی از شئون دیگر زندگی ما. گویا آن جمله ی "سیاست ما عین دیانت ماست" را باید این گونه تغییر داد: "همه چیز ما عین سیاست ماست". و همین می شود سرآغاز برخی از مهم ترین سوء تفاهم ها و برخی از بزرگ ترین مشکلات ما.

بگذارید با یک مثال شروع کنیم. در زمان انتخابات سال 88، دو نفر از فرهنگیان ما از دو نامزد انتخاباتی حمایت کردند. اولی عبدالکریم سروش بود که اعلام کرد از مهدی کروبی حمایت می کند و دومی محمود دولت آبادی بود که اول کار از سروش و آن چه در انقلاب فرهنگی کرده بوده، انتقاد کرد و بعد هم اعلام کرد که از میرحسین موسوی حمایت می کند. نه کاری دارم به سخنان و رفتارهای بعدی آن دو سیاستمدار و نه کاری دارم به ورود جدی آن فرهنگی اول به عرصه ی سیاست و آن چه گفت و آن چه کرد. می خواهم از اقدامی که یک فرهنگی دیگر انجام داد سخن بگویم. این یکی اتفاقن مواضعش با آن دو تای دیگر، فراوان فرق می کند. علی رضا قزوه را که می شناسید؟ او در بسیاری از مسائل پیش آمده پیش و پس از انتخابات موضع گرفته است و همه او را به عنوان یک ادیب حامی نظام می شناسند. همین جناب قزوه که مواضعش بر هر کس و ناکسی مشخص است، نوشت:

"به زعم من آن یک [محمود دولت آبادی] در جوانمردی خود فردوسی روزگار بود و تلخای سخنش نیز – با همه تلخی سخت شیرین است ، شیرین تر از نوازش شکرفروشان سیاست. و این یک [عبدالکریم سروش] نیز در کرامت ، بارها از مولانای بلخ و حافظ شیرین گفتار برایمان تفسیرهای تازه و شگفت، توشه آورده است و روزگار نه تنها با او که با هر آن که جربزه ای از هنر دارد چنین تلخ سخن گفته است... و دریغا که انتخابات... و تلخی سیاست که شیرینی ادبیات را برد."

چه می خواهم بگویم؟ می خواهم بگویم که فرهنگ مقامی بسیار فراتر از سیاست دارد. آن چه پایدار است و در طول زمان ها می ماند، فرهنگ است و آن چه زودگذر است و به حباب می ماند، سیاست. فضای سیاست، با فضای فرهنگ متفاوت است. کسی چون قزوه این را درک می کند و می فهمد که امروز اگر انتخاباتی در پیش است، مال امروز است و اگر ما را نیازی به یکی از این سیاست مداران است، باز هم مال دوره ای کوتاه است؛ اما آن چه مال فردا و فرداهاست فرهنگ است و آن کس که فرهنگ را پاس می دارد اهل فرهنگ. او این را می فهمد و نمی خواهد که فرهنگیان، چندان آلوده به سیاست شوند. او ساحت فرهنگ را بالاتر از سیاست می داند و در این راه کاری به این که خودش حامی کیست و آن یکی حامی که، ندارد.

نالیدن از این که انقلاب، در عرصه ی فرهنگ ضعیف است و دل بستگان نظام جمهوری اسلامی، چندان که باید در این عرصه کار نکرده اند و قوی نیستند، بیهوده است تا وقتی که خود با دست خود، تیشه به ریشه ی فرهنگ مان می زنیم. بیهوده است این ناله تا وقتی که می خواهیم با دستان آلوده به سیاست، فرهنگ را لمس کنیم.

باز اگر بخواهم مثالی بزنم، باید یادی کنم از سید مهدی شجاعی، مجید مجیدی و عبدالجبار کاکایی. همه ی این ها در زمان انتخابات دو سال پیش، به نحوی حامی میرحسین موسوی محسوب می شدند. به یاد بیاورید که برخورد سیاسی با آن ها چه کرد. سید مهدی و نامه ی وحید جلیلی به او را*، مجید مجیدی و تهمت دروغ گویی به او زدن از جانب محمود احمدی نژاد را هم و عبدالجبار کاکایی و ماجراهایی که نقل مفصلش را باید در وبلاگش جستجو کرد، به یاد بیاورید. در همه ی این ها یک نکته مشترک بود و آن این که آن سیاست مدارانی که این چنین برخوردی را با آن اهل فرهنگ سزاوار دیدند، به والاتر بودن فرهنگ توجه نکردند یا نخواستند که توجه کنند. و باز به یاد بیاورید برخورد رهبر فرزانه ی انقلاب با این سه فرهنگی را...

ما در نسبت میان سیاست و هنر هم اشتباه کرده ایم. زبان هنر، زبان احساس است و زبان سیاست، زبان عقل. هنرمند حساس تر از آن است که بتوان او را به راحتی در کفه های ترازوی منطق گذاشت. اشتباه می کنند آن هایی که می خواهند هرکسی را وادار به گفتن "این خوب است، آن بد است" بکنند. به سیاست مداران می توان و باید یادآوری کرد که دیروز فلان طور گفتی و حالا خلافش را می گویی. اما این گونه سخن گفتن با کسانی که زبان شان و رفتارشان بیش تر از روی احساس است، اشتباه است.

نگاهی بیندازید و ببینید این نوع نگاه های سیاست زده، چه بلایی بر سر فرهنگ و هنر ما آورده است!**

***

این را دوست بزرگواری در جایی نوشته بود:

"اسطوره‌سازی خصلت ما ایرانیان است؛ آنهم اسطوره‌هایی خیالی و پوچ که کوچکترین ربطی به فرهنگ و آرمان‌های ما ندارند. البته نقش جوگیری نیز در این میان بسیار پررنگ است. حالا این شما و این هم نیمه پنهان "یگانه شاعر آزادی ایران": «شعرها یا خوبند یا مزخرف. اگر مزخرفند که چاپ کردن ندارند، و اگر خوبند، که حیف شعر خوب برای مردم؛ مردمی که مرا از گند، عفونت و نفرت سرشار کرده‌اند. تنها آرزویی که برایم باقی مانده این است که پس از مردن، لاشه مرا در گورستان عمومی دفن نکنند. بگذارید دست کم پس از مرگ، آرزوی من یعنی به دور ماندن از مردم و پلیدی‌هایشان بر آید؛ مردمی که از ایشان متنفرم... من وظیفه‌ای برای خود در قبال این مردم نمی‌شناسم.» (مصاحبه احمد شاملو با مجله فردوسی، شماره 757، 13 فروردین 1345)"

کیست که نسبت میان شاملو و جمهوری اسلامی را نداند؟ کافی ست نیم نگاهی به سرمقاله های او در "کتاب جمعه" بیندازیم تا سر از موضوع در بیاوریم. اما آیا این گونه سخن گفتن در مورد یکی از ارزشمندترین فرهنگیان ما و یکی از بهترین ادیبان ما درست است؟

در دوره ی اصلاحات، روزنامه ی کیهان، در سلسله نوشته های "نیمه پنهان"اش، پرده از نیمه ی پنهان شاملو هم برداشت! اتهام چه بوده؟ قتل! بله، کیهان کشف کرده بود که احمد شاملو در زمان پهلوی، دست به قتل زده است و... آن ها که با ادبیات کیهان آشنا هستند، می دانند که کافی ست که کیهان بخواهد نیمه ی پنهان کسی را افشا کند. من می توانم در مورد خود با ضریب اطمینان بالا بگویم که اگر روزی کیهان بخواهد نیمه پنهان برایم بنویسد، بی شک می تواند مرا در حد یک "سگ بی ارزش" به تصویر بکشد! حالا آیا این چنین تصویری واقعیت دارد؟ علی الظاهر این بُعد قضیه برای کیهان مهم نیست! مهم این است که رطب و یابس به هم آمیخته شود تا نتیجه ی مورد نظر کیهان گرفته شود. روزگاری در بازی سیاست، باید اصلاح طلبان کوبیده می شدند و چون آن ها حامی احمد شاملو بودند پس کوباندن شاملو هم در این میان مباح می شد.

اگر بناست با چند کلمه حرف، این گونه در مورد کسی قضاوت کنیم پس ساده است که در مورد جلال آل احمد هم کتاب "سنگی بر گوری" را بگشاییم و او را به هزار و یک فساد اخلاقی متهم کنیم، یا می توان از میان سطور مصاحبه های مهدی اخوان ثالث در "صدای حیرت بیدار"، اتهاماتی هم برای او بتراشیم. و اصلن چرا فقط همین ها؟! مگر نمی شود به همین سنخ در مورد سعدی و مولوی هم سخن ها گفت؟ اگر روزی مولانا هم بر سر راه سیاست قرار گرفت، چه باک از این که او را "مردی فاسد" معرفی کنیم؟

کوتاه بگویم از سخنان مورد اشاره ی شاملو. این که به گمان من آن چه او نقد کرده است، مفهوم عوام است. یک لحظه درنگ کنید. مگر همین امروز، افرادی نیستند از میان حامیان نظام که "دموکراسی" را مزخرف می دانند؟ آیا باید برای آن ها هم "نیمه پنهان" نوشت؟! بحث بر سر این است که "مردم بما هو مردم" ارزش نیست.

حالا شما بگویید تو داری با حسن ظن "تفسیر" می کنی حرف های شاملو را! اول این که مگر حسن ظن اشکالی دارد؟ دوم این که همان طور که گفتم زبان اهل هنر، زبان احساس است. در این زبان منطق چندان جایی ندارد. امروز ممکن است هنرمندی که سرخورده شده است از مردم، این گونه در مورد آن ها بگوید و فردا روز که استقبال کردند از آثارش، تعاریف غلوآمیز از آن ها بر زبان بیاورد. مهم است که چنین سخنی را بر مبنای "احساس" تحلیل کنیم و نه بر مبنای "منطق". آن هم در یک مصاحبه که اساسش گفتار است و دقت نوشتار را ندارد.

مخلص کلام آن که: اگر می خواهیم به جایگاهی برسیم که شایسته اش هستیم، باید جایگاه فرهنگ و هنر و سیاست را بشناسیم. باید بفهمیم که چه وقت و چگونه و تا چه حد از سیاست بهره ببریم. این را اگر نفهمیم، بی تعارف، اوضاع همین است که هست! یعنی که کلاه مان پس معرکه است!

 

* وحید جلیلی هم خود، اهل فرهنگ است. بگذریم که ترجیح می دهد فعلن بیش تر در حوالی سیاست قدم بزند. بنابر این به نظرم نامه ی او به سید مهدی شجاعی را باید همان گونه تحلیل کرد که نامه ی سید مهدی شجاعی به جناب احمدی نژاد را.

** گرچه چندان مرتبط نیست این مطلب به بحث ما اما: به گمان من یکی از وجوه تاکید رهبر انقلاب بر "رمان خوانی" هم همین است. این که رمان بخوانید تا بتوانید آن چه را در حالت عادی نمی توانید تجربه کنید، بدانید و درک کنید. اگر سیاستمداران ما کمی در خود منش "رمان خوانی" را به وجود می آوردند، امید بود که خیلی از کج فهمی هایشان بر طرف شود.


 
 
 



شش