

گر قوتم بُدی ز پیِ قرص آفتاب
بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف
کمال اسماعیل/ قرن هفتم
پوستر زمستانی هدیه ی همشهری داستان بهمن 1390
پی نوشت: احمق ها فکر کرده اند با پول همه ی مشکلات شان حل می شود! (این جا را ببینید)
- نمی توانی.
- می توانم.
- نمی شود.
- می شود.
- کارِ تو نیست.
- کارِ من هست. فقط، پااندازی، کارِ من نیست. فقط.
- حرفِ زشت نزن! تو جاسوسی هم نمی کنی.
- آن هم نوعی از همان است که گفتم.
- پس هر کارِ خلافی، نوعی از همان است که گفتی.
- نوعی از همان است که گفتم.
[یک عاشقانه ی آرام- نادر ابراهیمی- صفحه ی 48]
چند وقت پیش داشتم فکر می کردم به مخاطبان این وبلاگ. یعنی هر کسی که چیزی می نویسد، رسانه ای راه می اندازد، اثری خلق می کند، باید فکر کند به این که هدفش چیست و مخاطبش کیست.
یادداشت دیروزم در مورد «جدایی نادر از سیمین» و بازخوردهای خوبی که (چه در این وبلاگ و چه در جاهای دیگر) از دوستان خود گرفتم (هر چند منفی و خلاف نظر من) بیش از پیش مرا به فکر انداخت که بگویم مخاطبم کیست.
مطمئنن کسانی هستند که به این وبلاگ می آیند و نباید آن ها را جاسوس، که باید «پاانداز» نامید. چاره ای هم نیست! همیشه بوده اند و همچنان هم هستند. من هم نمی توانم جلوی آمدن شان را بگیرم. اما می توانم به دوستان و بزرگوارانی که به این وبلاگ می آیند، قول بدهم که من برای این پااندازها چیزی نمی نویسم. کسانی که روزی شان در تهمت زدن و غیبت کردن و فحاشی است جایی در این وبلاگ ندارند. مطمئن باشید.
مخاطب این وبلاگ، کسانی هستند که جز بندگی خدا، بنده ی هیچ پست و مقام و حزب و دسته و گروهی نیستند. با هر دیدگاه و سلیقه ای که باشند. من برای کسانی می نویسم که فکر می کنند و نقد می کنند و امید دارم که با نقدهایشان، کارم را اصلاح کنند.
سلام.

[از راست: سید حسن حسینی، سلمان هراتی، قیصر امین پور- منبع عکس]
سلمان هراتی: 7 فروردین 1338- 9 آبان 1365 [منبع: ویکی پدیا]
وقتی یک جرعه آب صلواتی/ عطش ما را می خشکاند/ دیگر به من چه که کوکا خوشمزه تر از پپسی است...
سید حسن حسینی: 1335- 27 آبان 1383 [منبع: الف- ویکی پدیا]
گفتم: این سخنوران که بی صدا غنوده اند/ وه چه خوب و خواندنی سروده اند...
قیصر امین پور: 2 اردیبهشت 1338- 8 آبان 1386 [منبع: ویکی پدیا]
باید به جنگ رفت/ با هر سلاح و حربه که پیش آید/ با نیزه، با قلم/ یا هیچ یا عدم!
در ادامه ی مطلب، اشعاری درباره ی جنگ از این سه شاعر را بخوانید.
دهانت را ...
مبادا نگفته باشی
دوستش دارم!
سلام! بعد مدت ها سلام! این مطلب در شماره ی سوم نشریه ی دانشجویی مداد به چاپ رسید. تقدیمش می کنم به کسی که خودش می داند و می دانم به این جا می آید و نمی دانم واقعن رویش می شود توی چشم بچه اش نگاه کند و بگوید من این کاره ام یا نه!
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، یه کچلی بود که با ننه اش توی یه خونه ی قدیمی زندگی می کرد. کچل قصه ی ما همیشه تو خونه زیر آفتاب لم می داد و هیچ وقتِ هیچ وقت بیرون نمی رفت. هر چی ننه اش بهش می گفت: «کچل! پاشو برو دنبال یه کاری آخه!» تو گوش کچل فرو نمی رفت که نمی رفت. کار هر روز کچل این بود که مورچه های توی حیاط رو اذیت کنه و دوباره بیاد تو آفتاب لم بده. هر روز تا دو تا مورچه نمی کشت و غذای سه تا مورچه رو از دهنشون نمی کشید و چهار تا مورچه رو پرت نمی کرد این ور و اون ور، آروم نمی گرفت.
بله بچه ها! مورچه ها اون قدر اذیت شده بودند که دیگه نمی تونستند تحمل کنند. یه روز با خودشون گفتند این جوری که نمی شه! تا کی باید اذیت های کچل رو تحمل کنیم؟ برای همین تصمیم گرفتند همه شون با هم به کچل حمله کنند.
فردای اون روز، وقتی کچل توی آفتاب لم داده بود و خوابش برده بود، مورچه ها همه با هم رفتند تو گوش کچل. کچل دادش در اومد و هی فریاد می زد: «ننه! کمکم کن، ننه!» ننه اول می خواست محل نذاره تا کچل یه کم ادب بشه. اما بعد دلش به حال بچه اش سوخت و اومد مورچه ها رو از گوش کچل بیرون انداخت و کچل رو نجات داد.
کچل وقتی نجات پیدا کرد، نصف مورچه ها رو کشت و از کله هاشون یه دیگ، کله پاچه درست کرد و به زور به خورد نصف دیگه ی مورچه ها داد. از بدن اون مورچه هایی هم که کشته بود یه دارو برای کله ی کچلش درست کرد. هر چی هم ننه اش گفت: «آخه خیر ندیده! چرا این جوری می کنی؟» کچل گوش نکرد. فقط هی می گفت: «ننه هر چی تو بگی!»
بله بچه ها! این هم از قصه ی امروز ما! ما از این قصه نتیجه می گیریم که مورچه چیه که کله پاچه اش باشه! حالا دیگه وقت خوابه! کوچولوهای دوست داشتنی، شب بخیر!
سلام.
حالا درست است که ما به نحوه ی حرف زدن جناب احمدی نژاد انتقاد داریم اما این دلیل نمی شود که یادی نکنیم از مهندس مهدی بازرگان و طرز حرف زدنش در یکی از سخنرانی ها.*
«حالا می آیم به همین نکته اشاره می کنم که چه به سر ما آوردند. خواستیم صواب کنیم، کباب شدیم. گفتیم سه سه بار به نه بار غلط کردیم، دیگر از این غلط ها نمی کنیم، دیگر انقلاب نمی کنیم. چه شد؟ اعلام شد اما یک نفر برای نمونه توی این جوان های مملکت یک تلفنی نامه ای پیغامی نداد که آقای وزیر دفاع ملی دستت درد نکند که یک سال به ما عمر دادی، اما همان فردایش سربازان وظیفه توی سربازخانه ها راه رفتند که چرا دوره ی ما را یک سال نمی کنید. آن ها مگر تخم دو زرده کرده اند؟ مگر آن ها اولاد عقدی هستند، ما صیغه هستیم؟ جنجال وزیر دفاع ملی را بیچاره کردند.»
[پیام تلویزیونی مهدی بازرگان در روز 23 اسنفد 1357- روزنامه ی اطلاعات- پنج شنبه- 24 اسفند 1357- شماره 15809]
نقل این حرف ها نیست! * بعد از نوشت: من فقط همین سخنرانی عمومی را از آقای بازرگان خوانده ام و نمی توانم قضاوت کاملی در مورد وی داشته باشم. متن آمده در این یادداشت کمی بی انصافانه بود. با تشکر از بزرگواری که تذکر دادند.
بایگانی- 24: قبر شیخ محمد خیابانی
بایگانی-23: مهندس موسوی در سفر حج
بایگانی- 22: تصاویر کم تر دیده شده از کودتای 28 مرداد
بایگانی- 21 : رئیس جمهور در مینی بوس
بایگانی- 20: عکس هایی از دکتر علی شریعتی
بایگانی-19: اکثریت و اشتباه؟!
بایگانی-18: اخبار تکراری
بایگانی -17: نخست وزیر مردمی و پاکسازی کتاب ها
بایگانی-16: عکس دیدار امام خمینی و مراجع
بایگانی-15: آیت الله جوادی آملی و انتقاد به رهبر
بایگانی 14: آیت الله مصباح یزدی و انتقاد به ولی فقیه
بایگانی-13: دست خط آقا
بایگانی-12 : سید محمد خاتمی و سیف الله داد
بایگانی 11:آیت الله خامنه ای و محسن رضایی
توقیف...!
بایگانی-9
بایگانی 8: می گذرد روزگار...
بایگانی 7- حسین شریعتمداری و ابراهیم نبوی
بایگانی 6- (دانستنی های انقلاب): کوکتل مولوتف
بایگانی 5 + دانلود
رهبر و رئیس جمهور
بایگانی-3
بایگانی-2
بایگانی-1
شریعتی و روشنفکران -- یک سخنرانی از سید علی خامنه ای
جلال آل احمد و سیاست-1
روزهای انقلاب-۶
روزهای انقلاب- ۵
روزهای انقلاب-۴
روزهای انقلاب-۳
روزهای انقلاب-۲
روزهای انقلاب
دفاعیه ی خسرو گلسرخی
اخوان ثالث،حرف هایی از جنس دیگر
دو دید طلاقی، پیش و پس از انقلاب
مجلس بزرگان
ایران و استعمار سرخ و سیاه
بایگانی-37
ادبیات و سیاست- 13
لباس شخصی-1
نوشته ای از ابوالفضل زرویی نصرآباد
[سایت قدیمی لوح- بخش حرفی از آن هزاران- تاریخ انتشار: 18 خرداد 1383]
یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود.
جانم برایتان بگوید که روزی روزگاری، پهلوان اول پایتخت ولایت غربت، عمرش را داد به شما، خلایق جمع شدند در میدان شهر که چه بکنیم و چه نکنیم؟ یک عده گفتند: «اصلاً ما پهلوان اول میخواهیم چه کار؟» یک عده دیگر گفتند: «پایتخت بدون پهلوان اول، مثل آش بینمک است.» بعضی گفتند: «اگر پهلوان اول هم نشد، یک پهلوان دومی، پهلوان سومی، چیزی که باید داشته باشیم.» بعضی دیگر گفتند: «پهلوان اول داشته باشیم که چی؟ که هِی بیاید بگوید: برایم تهدید نومچه فرستادهاند؟»
خلاصه بحث بالا گرفت. در همین گیر و دار، ناغافلی روح پهلوان مرحوم، آمد وسط میدان شهر و گفت: «جماعت! شما اول بروید بگردید ببینید که اصلاً توی این مملکت پهلوانی پیدا میشود، بعداً سرش جر و بحث کنید.» بعد هم یک دفعه ناپدید شد.
مردم دیدند که ای دل غافل، راست میگوید این خدابیامرز. این شد که گفتند ما همینجا مینشینیم تا یک پهلوان اول پیدا کنیم.
یک نفر پا شد و رفت ایستاد روی سکوی میدان و گفت: «آهای جماعت! میخواستم دو کلوم عرض کنم در باب این که پهلوون اول برای پایتخت از شوم ِ شب واجبتره. لذا من را انتخاب کنید برای پهلوون اولی.»
مردم گفتند: «حالا اگر تو پهلوان اول شهر بشوی، چه گلی بر سرِ ما میزنی؟»
پهلوان گفت: «یک جامعه مدنی برایتان درست میکنم به چه خوبی. طوری که گرگ و میش کنار هم زندگی کنند. اصلاً همهاش تساهل و تسامح!»
مردم گفتند: «ای آقا، پهلوانی به زور است. نقل این حرفها نیست.» پهلوان بنده خدا از سکو آمد پایین و یکی دیگر رفت بالا و گفت: «آهای جماعت! در خصوص این فقره خواستم عرض کنم که مرا انتخاب کنید. زور من خیلی زیاد است. میتوانم یک گاری را یک تنه با بارش از زمین بلند کنم.»
مردم گفتند: «این کار را "ژانوالژان" خدا بیامرز هم میتوانست بکند و تازه، آن بنده خدا با آن زور و بازو نهایتاً شد شهردار؛ پهلوان اول که نشد. نخیر نقل این حرفها نیست.»
پهلوان دوم هم آمد پایین و پهلوان سوم رفت بالا. یک نگاهی به مردم کرد و گفت: «آهای جماعت، اصلاً شما اینجا میتینگ راه انداختهاید که چی؟ مِنباب تذکر عرض میکنم که راهتان را بکشید بروید خانههایتان. هر کس نرود، حکماً کتک میخورد.»
مردم گفتند: «برو بابا دلت خوش است. ما فکر اینجایش را هم کردهایم، از وزارت کشور مجوز گرفتهایم. نقل این حرفها نیست!»
پهلوان گفت: «که اینطور!» بعد از سکو آمد پایین و همه جماعت را لت و پار و تار و مار کرد.
مردم که دیدند نه بابا، این بنده خدا جوهره بزن بهادری داره، به اتفاق آرا، او را انتخاب کردند به پهلوان اولی شهر!
ما از این داستان نتیجه میگیریم که نقل این حرفها نیست!
بایگانی بخش «بایگانی»
بایگانی- 24: قبر شیخ محمد خیابانی
بایگانی-23: مهندس موسوی در سفر حج
بایگانی- 22: تصاویر کم تر دیده شده از کودتای 28 مرداد
بایگانی- 21 : رئیس جمهور در مینی بوس
بایگانی- 20: عکس هایی از دکتر علی شریعتی
بایگانی-19: اکثریت و اشتباه؟!
بایگانی-18: اخبار تکراری
بایگانی -17: نخست وزیر مردمی و پاکسازی کتاب ها
بایگانی-16: عکس دیدار امام خمینی و مراجع
بایگانی-15: آیت الله جوادی آملی و انتقاد به رهبر
بایگانی 14: آیت الله مصباح یزدی و انتقاد به ولی فقیه
بایگانی-13: دست خط آقا
بایگانی-12 : سید محمد خاتمی و سیف الله داد
بایگانی 11:آیت الله خامنه ای و محسن رضایی
توقیف...!
بایگانی-9
بایگانی 8: می گذرد روزگار...
بایگانی 7- حسین شریعتمداری و ابراهیم نبوی
بایگانی 6- (دانستنی های انقلاب): کوکتل مولوتف
بایگانی 5 + دانلود
رهبر و رئیس جمهور
بایگانی-3
بایگانی-2
بایگانی-1
شریعتی و روشنفکران -- یک سخنرانی از سید علی خامنه ای
جلال آل احمد و سیاست-1
روزهای انقلاب-۶
روزهای انقلاب- ۵
روزهای انقلاب-۴
روزهای انقلاب-۳
روزهای انقلاب-۲
روزهای انقلاب
دفاعیه ی خسرو گلسرخی
اخوان ثالث،حرف هایی از جنس دیگر
دو دید طلاقی، پیش و پس از انقلاب
مجلس بزرگان
ایران و استعمار سرخ و سیاه
بایگانی بخش «ادبیات و سیاست»
آقای محمدحسین جعفریان، متشکرم!
من فردا را دیدم
بایگانی-19: اکثریت و اشتباه؟!
فرمانده
ادبیات و سیاست-5: کتی دروغگو
بایگانی-13: دست خط آقا
ادبیات و سیاست-4: ما با شکنجه گران گذشته فرق می کنیم.
ادبیات و سیاست3: آزادی گشاد شد!
خانم کوچولو (ادبیات و سیاست – 2)
من دیگر مارکسی نیستم
سفرت به خیر اما...
تقصیر خاتمیست
سلام.
می خواستیم در نشریه ای دانشجویی شعر زیر را به چاپ برسانیم. دو نفر از مسئولین گرامی تذکر دادند که نباید چاپ شود چون به مدیران فرهنگی توهین کرده است و حساسیت درست می کند! شما هم بخوانید و ببینید حقیقت جز این است؟
مدیر فرهنگی
سید محمد سادات اخوی
پدر من امیر فرهنگی
با عموجان نصیر فرهنگی
کم سواد، اهل پول، خوب و شریف
عاشق پول، پول ناز و کثیف
تاجر کاغذ و مداد و تراش
هر دو هم عاشق کدو با آش
عاقبت ره ز هم جدا کردند
سهم خود را ز هم سوا کردند
پدر آواز بی وفایی خواند
و عمو هم چنان همان جا ماند
پدرم در پی فضایل رفت
در پی مثل ما اراذل رفت
چهره ی سنگی اش ز هم وا شد
با خودش گفت راه پیدا شد
داستانی نوشت و شعری گفت
کار خلاقه اش رسید به جفت
مادر اما مخالفت می کرد
گفت پیش برادرت برگرد
زور بابا به مادرم چربید
چند کیلو کتاب خوب خرید
غرق کاغذ، کتاب و فیشش شد
پنجاه و هفت سانت ریشش شد
بیست و یک روز تجربه اش کرد
رنگ او مثل عابران شد زرد
مادر آخر سکوت خانه شکست
گفت: حاجی کتاب بر عکس است
بعد از آن مدتی تریلی داشت
همزمان، هندوانه هم می کاشت
عاقبت یافت راز ناب زرشک
عصر می فروخت آب زرشک
اندکی واکسی، کمی نقاش
مدتی هم فروخت کاسه ی آش
اندکی تاجر سبیل و دماغ
اندگی گلفروشی پشت چراغ
پدرم هر چه کرد، باطل شد
رشته ی زندگانی اش ول شد
تا یقین کرد پاک بی عرضه است
رفت و پشت خر مراد نشست
با همان بخت و چهره ی سنگی
رفت و شد یک مدیر فرهنگی
[در حلقه رندان- سوره مهر- چ2: 1388- صص 148-150]
سلام.
توضیح: این یادداشت باز هم به روز خواهد شد...
امشب محمدحسین جعفریان بزرگوار مهمان برنامه ی «راز» بود. من این برنامه را زیاد نمی بینم. برنامه ای که گویا به کارگردانی و مجری گری «نادر طالب زاده» قرار است به بررسی آثار ساخته شده در حوزه های مختلف انقلاب بپردازد. جعفریان به خاطر ساخت مستند «شیر دره ی پنجشیر» (در مورد احمد شاه مسعود) به برنامه دعوت شده بود.
برنامه با شعرخوانی جعفریان در حضور رهبر (رمضان سال پیش) آغاز شد. شعر معروفی که همان روزها خبرگزاری ها منتشر کردند. شعری که گفته بود پس از دیدن رفتار ناپسند با یک جانباز گفته است. شعری که بعد خواندنش، رهبری گفته بود این شعر را بدهید خوشنویسی کنند بزنند در بنیاد ایثارگران که پر واضح است که این کار را نکردند! که اگر می کردند، بعد باید وضع جانبازان را هم درست می کردند و کی حوصله ی دردسر دارد؟!
جعفریان در این برنامه خیلی حرف زد. زیاد از افغانستان و احمدشاه مسعود گفت و زیاد از جاهای دیگر گفت. نکته ی جالب نقل قول های جعفریان به افغانی و شیرینی گفتار او در نقل خاطره بود. ان شاء الله بتوانم فیلم این برنامه را در اینترنت پیدا کنم و بگذارم این جا.
گفت که من خیلی به احمدشاه مسعود نزدیک بودم. یک بار داشت نقشه های عملیاتی را توضیح می داد. افسرانش تذکر دادند که این ایرانی دارد فیلم می گیرد. گفت جعفریان، این فیلم کی قرار است پخش شود. گفتم پاییز. گفت پس اشکال ندارد. و ادامه داد به توضیح نقشه اش.
گفت که بعد بی مهری هایی که شد رفتم پیش رهبری و گفتم من آمده ام با شما خداحافظی کنم و بروم. گفتند قضیه چیست؟ گفتم این جا یک حقوقی به من می دهند که پول سیگارم می شود، سیگار را ترک می کنم و می روم مشهد و کار خودم را می کنم. ایشان به شوخی گفتند که اگر منجر به ترک سیگار شود که خوب است. بعد گفتم که یک گروه فرانسوی آمده است سراغم. یک بار یک ساعت و نیم با من حرف زدند و من گفتم که در دره ی پنجشیر که بودیم، گروه های مختلفی بودند. یک گروه فرانسوی هم بود که یکی شان ایرانی بود. وقتی دید چقدر نیروهای مسعود به من احترام می گذارند، آمد سراغم و گفت بیا با ما کار کن و ما یک گروهی در فرانسه تشکیل داده ایم، بیا به بچه های افغان فیلم سازی یاد بده. بعدها فهمیدم او عضو گروه منافقین است. گفتم من عقایدم با شما فرق می کند. گفت بیاو هر چه دلت خواست بگو. می خواهی ایران بمانی که چه کنی. گفت که من فکر نمی کردم بین بسیجی ها چنین آدم باحالی پیدا بشود! من هم گفتم من هم فکر نمی کردم بین منافق ها چنین آدم باحالی پیدا شود.
گفت که به خاطر اطلاعاتم از افغانستان زیاد سراغم می آیند از رسانه های مختلف و سال ٨۴ هم یکی از همین ها آمده بود و در مقابل یک نماینده مجلس حامی یکی از کاندیدها، من دفاع جانانه ای از احمدی نژاد کردم. آقای بذرپاش آمد سراغ من و گفت تو بیا سخنگوی ما شو. گفتم من سخنگو نمی شوم. آن چه را گفتم که اعتقادم بوده. اما می خواهم از شما قول بگیرم که اگر آقای احمدی نژاد انتخاب شد، به من ١۵ دقیقه- بیش تر هم نه- وقت بدهید که با ایشان در مورد مسائل افغانستان حرف بزنم. رهبری انقلای -بالاترین مقام کشور- حاضر شد یک ساعت و نیم با من حرف بزند، اما من هنوز نتوانسته ام ١۵ دقیقه با آقای احمدی نژاد حرف بزنم. گفتم ایشان که می رود سفرهای استانی با آن پیرزن لرستانی کلی حرف می زند، من هم یکی از مردم، ١۵ دقیقه به من وقت بدهید. تا امروز حاضر نشده اند با من حرف بزنند. با مسئولیت خودم از رهبری نقل قول می کنم که گفتند من تعجب می کنم که چرا در دیپلماسی خارجی در افغانستان از امثال ایشان -اشاره به من کردند- استفاده نمی شود. به آقای خاموشی گفتند که مرا به آقای متکی معرفی کند. و حتا گفتند که به خاطر حال جسمانی من آن ها بیایند سراغم. آقای خاموشی بعد مدتی پیگیری برای رهبری نوشت که اینجانب مهدی خاموشی نمی توانم آقای متکی را پیدا کنم!
گفت که رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (خود جعفریان مدتی رایزن فرهنگی ایران در افغانستان بوده است.) به من می گفت: جعفریان! تو که شاعری پیگیری کن این راهی معیری و بیدل را دعوت کنیم شب شعر این جا! گفتم آن رهی مُعَیّری است و ١٣۴٧ مرده است. بیدل را هم اگر دستت بهش رسید سلام ما را بهش برسان! رایزن فرهنگی ایران که رهبری می گفت دو وظیفه دارد در کشورهای دیگر. یکی ترویج زبان فارسی و دیگری ترویج مذهب تشیع که زبان مهم تر است. چون زبان اگر آمد، فرهنگ هم می آید. آن وقت رایزن ما می گوید بیدل را دعوت کن.
جعفریان اشاره ای هم کرد به نامه ی سرگشاده ی ابراهیم نبوی خطاب به او. البته بی ذکر نام نبوی و به این شکل "نامه ی بلند بالایی که یکی که فرار کرده به بلژیک برای من نوشته" و گفت که این آقا می گوید می روید پیش رهبری و صله می گیرید. بیرونش دیگران را کشته و داخلش خودمان را! صله چیست؟!

گفت که یکی از وزرای سابق ارشاد (منظورش عطاء الله مهاجرانی بود.) که من زیاد هم ازش خوشم نمی آید در سایتش مطلبی نوشته با عنوان "ارگ جهرم" که ماجرای سفر آیت الله خامنه ای - در دوران ریاست جمهوری- است به جهرم و این که در سالن اجرای برنامه یک ارگ آوردند روی صحنه، بعد چند نفر آمدند بردندش. آقای خامنه ای تعجب کرد و گفت چی شد؟ چرا بردند؟ کسی نمی دانست. بعد اجرای برنامه از جوانی که مسئول اجرای برنامه بود، پرسیدند. گفت که می خواستیم سرود جمهوری اسلامی را با این ارگ اجرا کنیم. گفتند امام جمعه می آید. لغو شد. گفتند خب، من که هستم. جوان گفت شما می روی. این امام جمعه است که این جا می ماند و پدر ما را در می آورد! جعفریان گفت حالا شده حکایت ما. ما که رهنمودها را گوش می دهیم. اما این مسئولین هستند که اجرا نمی کنند.
گفت که مستندی ساخته است درباره ی یک افغانی از زندگی و ازدواج و مرگش. مستندی درباره ی مسائل مختلف افغانستان. با ۵٠ میلیون تومان که اگر امروز بخواهند بسازند میلیاردها خرجش می شود (و طالب زاده گفت مستندهای تو، آمیزه ای از تاریخ و سیاست و ادبیات است و کس دیگری نمی تواند مثل تو بسازد.) ١٧ قسمتش هم تدوین شده است، اما به خاطر تصادف سال ٨۶ (که علی معلم می گفت جعفریان تو از تصادف چیزیت نمی شود! به خاطر پایم که در جنگ آسیب دید و کمرم که بعدش در افغانستان.) و مسائل دیگر، کمی عقب افتاد. مسئولین عوض شدند و دیگر مستند را نخواستند.
از یکسان سازی قبور شهدا گفت و گفت که سنگ قبر شهدا خودش یک موزه است از مسائل مختلف مربوط به جنگ. حالا این ها را نمی دانم با کدام فکری، برداشته اند و یکسان کرده اند.
از ماجرای خودش در چابهار در حضور رهبر گفت. که ایشان گفتند تو این جا چه می کنی؟ چون مرا در جلسات شعرخوانی می دیدند. گفتند که برایم غذا بیاورند. ماهی سفید بود و من حساسیت داشتم به این غذا. سرم را زیر انداختم و با غذا بازی کردم. دیدم ایشان به من نگاه می کند و غذایش را شروع نمی کند. ۵-۶ دقیقه گذشت و یکی به من گفت تا شروع نکنی، رهبری شروع نمی کند. بالاخره خوردم و ایشان هم غذایش را شروع کرد.
از طرح بازنشستگی جانبازان گفت. گفت که این طرح از بیرون خیلی هم خوب است. که جانبازان را با همان حقوق معمولی، زود هنگام بازنشسته کنند. اما این فشار روحی زیادی به جانبازان وارد می کند. در خارج، جلسه می گذارند. این ها را دور هم جمع می کنند. باید جانبازان را وارد فعالیت ها کرد تا فراموش نشوند. در مورد خودش هم گفت که من یک کارت جانبازی دارم که تنها استفاده ام این است که بروم داخل طرح ترافیک و این را هم اعلام می کنم! اما راه بنیاد را بلد نیستم و سراغش نمی روم.
از احمد شاه مسعود و ادبیات گفت. گفت که وسط جنگ داشت با من درباره ی شعر سپید بحث می کرد. کلی بحث کردیم تا بالاخره یکی از فرماندهان گفت: آمر صاحب. حاضر گپ عملیات است نه ادبیات! احمد مسعود گفت: کلگی این عملیات ها از خاطر امی ادبیاته!
شعری قدیمی (و این جا) را در مورد شهدا خواند.
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی ها، بسیجی تر شدند.
گفت که زبان فارسی سه حوزه دارد. ایران و افغانستان و تاجیکستان. این ها از منابع مختلفی واژه می گیرند. در ایران از خود زبان و فرهنگستان. در افغانستان از خود زبان و همان واژه هایی که مردم می سازند. (مثلن به فرودگاه می گویند میدان هوایی یا به هلیکوپتر می گویند طیاره چرخکی.) اما در تاجیکستان لغات بسیاری از زبان روسی وارد زبان مردم شده است. ما یک لهجه داریم که اگر تفاوتش با زبان زیاد شود گویش می شود. اگر به همین منوال پیش برود ما در ٢۵-۵٠ سال آینده چند زبان مختلف داریم. ما پیشنهاد دادیم که یک طرحی به نام "فرهنگ بهینه" درست کنند. در این طرح بیایند واژه های مختلف سه حوزه را بررسی کنند و نزدیکترین را به زبان انتخاب کنند و همان اول از رسانه ها پخش شود تا کم کم بین مردم جا بیفتد. مثلن ایرانی می گوید: سحر، افغانی می گوید: صُبَکی، تاجیک می گوید: پِگَه. پگاه نزدیک تر است، این رسمی شود. یا مثلن افغان ها به "اخراج" می گویند: "سبک دوش".
گفت که ما سربازان جنگ نرمیم. فقط حق مساوی می خواهیم. همان قدر که به هدیه تهرانی بها می دهید به حسین پرتوی بها دهید. چیز بیش تری نمی خواهیم.
گفت که حال جسمانی ام خوب نیست و از مردم خواست که در این شب های قدر دعایش کنند.
محمدحسین جعفریان بزرگوار را دعا کنید. (شاید باز هم بنویسم.)
می خواهم از چند وقت دیگر، ان شاء الله سلسله یادداشت هایی را با نام "قصه های هنرمندان" شروع کنم در باب نسبت هنرمندان و سیاست. این یادداشت مقدمه ای است برای آن ها.
سلام.
----
باور کنید یا نه
من فردا را دیدم
امروز، از پشت پنجره
*
فردا، هیچ پرنده ای بر شاخه ها نخواهد نشست
و شاخه ها آن قدر سست ند
که به وزش نسیمی خواهند افتاد
- اگر نسیمی بوزد-
فردا، اگر نور شعله های آتشی نباشد
که همه چیز را در خود خواهد سوزاند،
- و هیزمش درختان و پرندگان ند
و شعله هایش داغ و سوزان ند-
فردا، تاریکِ تاریک خواهد بود
فردا، هیچ پرنده ای آواز شادی سر نخواهد داد
و هیچ پرنده ای آواز دیگر پرنده ها را در نخواهد یافت
و سنگ ها بال پرندگان را خواهند شکست
و همان سنگ ها
و همان سنگ های خونین
سنگ قبرشان خواهند شد
فردا، پرواز معنایی نخواهد داشت
جز بر هم زدن بیهوده ی بال ها
جز بیهوده بال ها را بر هم زدن
فردا، پرپر خواهند شد
همه ی پریدنی ها
همه ی پریدن ها
همه ی ...پر پر ها
*
باور کنید یا نه
من فردا را دیدم
امروز، از پشت پنجره
فردا، پشت در بود
و بر در می کوبید
و منتظر بود
و می خندید
به امروز ما
نقدها و نظرات ()