دیوانه 83 - 2

یادداشت های تردید آمیز یک در خواب رونده ی در پی حقیقت

سیاست تلخ است؟
نویسنده : امیر حسین مجیری - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۳
 

--- یادداشت آرشیوی: یادداشت 15 ---

سلام

نسبت تلخی سیاست به نگاه ما بستگی دارد.

متاسفانه الان بسیاری از افراد ناامیدانه به سیاست نگاه می کنند و باعث می‌شوند که هم خودشان و هم دیگران از سیاست بیزار شوند.

اگر نیم نگاهی به نوشته های افراد گوناگون در روزنامه ها بیندازید متوجه منظورم می‌شوید.

بسیار اتفاق می افتد که دو نفر با دو طرز نگاه مختلف به یک موضوع دو موضوع گوناگون پدید آوردند. برای همین سعی کنید نوشته های افراد معتبر -والبته امیدوار- را بخوانید.

در غیر این صورت من نا‌امید نشدن شما از زندگی را تضمین نمی کنم.

یا علی


 
 
کمربندها را ببندیم؟
نویسنده : امیر حسین مجیری - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۳
 

-- یادداشت آرشیوی: یادداشت 10 --

سلام

الآن یک چند دقیقه ای می شود که"کمربند ها را ببندیم" تمام شده است. این قسمتش خدایی خیلی با حال بود.

اصولا کار های "پیمان قاسم خانی"حرف ندارد.شما می توانید از "مارمولک" بگیرید تا "پاورچین" خودمان. یا همین "نان،عشق و موتور هزار". به قول آن بنده ی خدا "مامان". برای همین است که می گم سیاست همیشه هم بد نیست. اگر با نگاه طنز به آن نگاه کنی مردم اتفاقا خیلی خوششان می آید.یک نمونه ی دیگر:"گل آقا".

مخلص کلام این که اگر درست نگاه کنیم درست می شود.

---

این اولین یادداشت از سری یادداشت های آرشیوی است که این جا می گذارم. بعد از ناامیدی از رفع پالایش وبلاگ قبلی! (یعنی دیوانه 83 بدون 2!) نوشته هایی که به رنگ آبی می آیند، آن هایی هستند که اکنون اضافه می شوند و آن زمان در وبلاگ نبوده اند. امیدوارم بتوانم اکثر قریب به اتفاق یادداشت ها را به وبلاگ منتقل کنم. گرچه به نظرات دسترسی ندارم و نمی توانم اضافه شان کنم که خیلی بد است! اما چاره ای نیست! (بعضی یادداشت های آن زمان، شاید الان خجالت آور به نظر برسند! مهم نیست. یعنی از نظر من مهم نیست!)


 
 
قصه های من و اصغر و نادر و حجت و بقیه!
نویسنده : امیر حسین مجیری - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
 

سلام

1- "جدایی نادر از سیمین" میخکوب مان کرد

جشنواره ی فیلم فجر در اصفهان، متفاوت است. تفاوت اصلی اش هم در این است که به شیوه ی "سورپرایزیشن" کار می کند! یعنی برنامه ی هر روز (که پخش سه فیلم در سه سینما و هر کدام سه سانس است) همان روز اعلام می شود. یک صبحی بود که از پیامک دوستان فهمیدم امروز "جدایی نادر از سیمین" به اصفهان می آید. پیچاندن کلاس و رساندن خود به مدیریت امور فرهنگی دانشگاه برای تهیه ی بلیت اولین کار بود. آن جا با خیل عظیم فیلم دوستانی روبرو شدم که آمده بودند بلیت بگیرند. قضیه هم این بود که امور فرهنگی دانشگاه (در یکی از معدود عملکردهای مثبتش) یک تعدادی از بلیت های هر روز را از سینماها می گرفت و با تخفیف به دانشجوها می داد. هنوز بلیت ها نرسیده بود. بچه ها اسم می نوشتند تا هر وقت بلیت ها رسیدند به ترتیب اسم نویسی به هرکسی بلیت برسد. من شاید بعد حدود سی نفر اسم نوشتم اما وقتی بلیت ها رسید دیدم خیلی زود اسمم را صدا زدند! یعنی گفتند "مجیدی" و من هم که عادت داشتم به اشتباه خوانده شدن اسمم، گفتم لابد "مجیری" بوده و اشتباه می خواند. بعدن فهمیدم این اسم "محمود مجیدی" از رفقایم بوده است که البته آن وقت آن جا نبود! خلاصه این که با این حیلت ناخواسته موفق به گرفتن بلیت شدم.

سینما ساحل اصفهان کم تر وقتی چنین صفی به خود دیده بود. ما خدا را شکر بلیت داشتیم و رفتیم تو. توی سینما هم وضع همین بود. تقریبن همه ی صندلی های بالا و پایین پر شده بود. ما عجله داشتیم که بعد فیلم سریعن خودمان را برسانیم سینما ایران برای دیدن "گزارش یک جشن" حاتمی کیا. اما دو ساعت فیلم آن قدر ما را میخکوب کرد که دلمان نمی آمد حتا وقتی تیتراژ پایانی فیلم شروع شد، از روی صندلی پا شویم. 

مخلص کلام: بافتن این همه رطب و یابس برای این بود که بگویم: جدایی ما را بدجور تحت تاثیر خود قرار داده بود. ضربه های متوالی فیلم و واقعی بودن رفتارها... واقعن لذت بخش بود. در هر سه باری که به سینما رفتم و فیلم را دیدم، این لذت را حس کردم.

2- این فیلم، فیلم من نیست

کمی بعد از آن که فیلم روی پرده ها آمد، کارگروه رسانه ی «خانه ی مشروطیت اصفهان» جلسه ای برای نقد و بررسی «جدایی نادر از سیمین» راه انداخت. قرار بود سه نفر هر کدام به مدت 10 دقیقه در مورد جنبه های سینمایی و هنری، اجتماعی، و خانوادگی فیلم صحبت کنند. به لطف آقای محمود فروزبخش (مسئول کارگروه) و دوستم سامان معصومی، 10 دقیقه صحبت در مورد جنبه ی اجتماعی فیلم به من رسید. من حرف هایم را به دو بخش تقسیم کردم. ابتدا در مورد جنبه ی نمادین فیلم و بعد در مورد جنبه های مستقیم آن. همان اول کار هم تاکید کردم که ممکن است این جنبه ها مد نظر آقای فرهادی نبوده باشد. این درک من است از فیلم. (نظرم در مورد چگونگی برداشت از یک اثر هنری را این جا نوشته ام) کاری به بخش نمادین ندارم که فعلن جای بحثش نیست. اما در بخش جنبه های مستقیم، گفتم که دوربین از نمای خانواده ی نادر و طبقه ی اجتماعی او (که طبقه ی متوسط شهری نامیده می شود) به قضایا نگاه می کند. (و فقط یک جا، داخل آشپزخانه راضیه و حجت را بدون نماینده ای از این طبقه می بینیم که به نظرم به کلیت فیلم آسیب زده است ان صحنه) به همین دلیل گفتم که معتقدم این فیلم، فیلم من نیست. زندگی من را به تصویر نمی کشد، از جنس من و امثال من نیست. 

این را نمی توان نقطه ی ضعفی دانست. اتفاقن به نظرم "اصغر فرهادی مانند آینه ای، جامعه را در فیلم خود منعکس می کند. اما جامعه ای که خود دیده است." او در این دیدن، صداقت داشته و دروغ نگفته به نظر من، اما در هر صورت، تصویری ارائه داده است از طبقه ی خود نه طبقه ی من.  و اتفاقن همان طور که گفتم همین که زاویه ی دید در فیلم مشخص است که از جانب کیست، صداقت فرهادی را نشان می دهد. او آن چه را تجربه کرده نشان داده نه آن چه در خیالش پرورانده است. اما خب طبقه ای که او نشان می دهد بر خلاف آن چه روشنفکران مدرن مملکت اصرار دارند نشان دهند (ر. ک: کلیدواژه ی "طبقه متوسط شهری" در ادبیات نشریه هایی چون "تجربه"، "مهرنامه" و "شهروند امروز") عموم مردم ایران را در خود جا نمی دهد. شاید به تعبیری نه چندان دقیق و برای تقریب به ذهن بشود گفت عموم مردم دغدغه هایی تقریبن مشابه راضیه در "جدایی" دارند. 

مخلص کلام: آقای فرهادی در ارائه ی تصویری از جامعه صادقانه عمل کرده است اما این فیلم نشان دهنده ی دغدغه ها و دیدگاه های عموم مردم نیست. از جمله من.

3- اگر "جدایی..." فیلمی مردمی نیست... اصلن مردمی بودن چیست؟!

در یکی دیگر از همان جلسه های خانه ی مشروطیت، بحث بر سر هویت ایرانی بود. بعد چند مثال زده شد از آثار هنری هویت زا. یعنی آثاری که هویت واقعی مردم امروز ایران را نشان می دهند. مثلن دیوان حافظ، یا فیلم آژانش شیشه ای یا سریال قصه های مجید. من آن جا معترض شدم که این ها برای امثال ما هویت زا هستند اما چرا حرفی از مثلن شاملو یا داریوش مهرجویی نمی زنید؟ مگر آن ها برای عده ای از جامعه هویت زا نیستند؟ حرفی که آقای فروزبخش و دیگران آن روز زدند امروز به نظرم درست می آید. افرادی چون شاملو داعیه ی کار برای مردم و مردمی بودن نداشتند. واقعیت این است که میان روشنفکران جامعه ی ما و مردم فاصله ای عمیق است. (توصیفی از رفتارهای روشنفکری در این جا و این جا داشته ام)

وقتی شما از هویت جمعی حرف می زنید، لاجرم باید به دید عموم مردم نگاه کنید. و همین جا می شود که معیار "مردمی بودن" یک فیلم معلوم می شود.

مخلص کلام: فیلم فرهادی، خوب فیلمی است اما هویت زا نیست و به همین علت مردمی هم نیست.

4- ته حرف را بگو! می خواهی بگویی جایزه ای که به این فیلم داده اند سیاسی بوده؟!

من نمی توانم با قطع و یقین بگویم فلان جایزه، جایزه ای سیاسی است. البته شواهدی وجود دارد. مثلن برخی دوره های جایزه ی نوبل صلح یا حتا نوبل ادبیات که مشخصن به دلایل سیاسی به افرادی داده شده است. اما در مورد جوایز گلدن گلوب و امثالهم، مطمئن نیستم که بخواهم حرفی بزنم. اما می توانم به طور خلاصه بگویم:

الف) به نظرم فیلم فرهادی، فیلمی قوی و اس و قس دار است. مطمئنن شایستگی های بسیاری دارد. حتا اگر بپذیریم این فیلم، تصویری سیاه از ایران نشان داده است، باز هم فیلم های بسیار دیگری از ایران بوده اند که تصاویری به مراتب سیاه تر از این ها نشان داده اند. چرا آن فیلم ها جایزه ی گلدن گلوب نبردند؟

ب) اگر حس می کنید در غرب، سیاست به طور کل از عرصه ی هنر و امثالهم جداست خب به نظرم کمی زیادی به غرب خوش بینید! حداقل شواهد که این طور نشان نمی دهد.

بحث بر سر این نیست که فیلم "جدایی..." فیلم بدی بوده است و الکی به آن جایزه داده اند، بحث این است که آیا فیلم بهتری در میان نامزدهای دریافت جایزه نبود؟

مخلص کلام: من نمی گویم اهدای جایزه به این فیلم، سیاسی بوده اما می گویم احتمال سیاسی بودنش وجود دارد.

5- اصغر آقا! جان من چرا چنین؟!

مهدی خانعلی زاده در این نوشته، به خوبی نکته ای را متذکر شده است. "در صفحه ی شطرنج صلح، اگر قرار بر ابراز برائت و اعلام مرزبندی باشد، این ما نیستیم که در جایگاه اتهام قرار داریم." اگر فرهادی وقت جایزه گرفتن به جای گفتن این که "این جا می‌خواهم از مردمم حرف بزنم، آن‌ها حقیقتا مردمی دوست دار صلح اند." می گفت: "مردم من دوست دار صلح اند، از دولت ها انتظار دارم به این اخلاق مردم من احترام بگذارند." باور کنید در این حالت، نه صورت جنتلمنی او خراب می شد و نه کسی می گفت چرا ساحت هنر را به سیاست آلوده کرده ای!

حالا که حرف به این جا رسید می خواهم نکته ای را یادآوری کنم. برای من خیلی جالب است؛ کسانی هستند که وقتی ایران هواپیمای فوق پیشرفته ی جاسوسی آمریکا را گرفت (کاری که به گفته ی خود حضرات آمریکایی، کاری بس صعب و مشکل بوده! و بعد هم شخص جناب اوباما درخواست داد که هواپیما را به ما پس بدهید) گفتند: "هواپیمای فوق پیشرفته ای را که خودشان نمی توانند یک قطعه ی کوچکش را بسازند، گذاشته اند آن جا و جلوش نوشتند آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند. هه هه!" یعنی در این حد، اعتماد به نفس ملی نداشتند. اما حالا که وقت جایزه ی اصغر فرهادی رسیده، می گویند: "نباید ساحت هنر را به سیاست آلوده کرد. من اکنون به ایرانی بودن خودم افتخار می کنم!"

حقیقتش من دردم می گیرد وقتی عده ای که کوچک ترین عِرق ملی ندارند و اگر امروز مسئولین آمریکا پا در خاک ایران بگذارد، به پابوسشان می روند، حالا دم از ایرانی بودن و افتخار می زنند!

مخلص کلام: من  از آقای فرهادی انتظار نداشتم که بگوید: "ما صلح طلبیم و جنگ طلب نیستیم اما اگر کسی بخواهد جنگی را علیه ما آغاز کند، با استحکام دفاع خواهیم کرد." بلکه انتظار داشتم با همان ژست تساهل و تسامح خود، لااقل از موضع قدرت حرف بزند نه از موضع ضعف.

6- ببین! هر کاری کنی فیلم فرهادی علیه حکومت است و حالا حکومتی ها از همین می سوزند!

این نکته اتفاقن بلایی است که حامیان حکومت، خود بر سر خود آوردند! به یاد دارید عید نوروز سال 90 را. در آن ایام، "جدایی..." مقابل "اخراجی های 3" قرار گرفت. آن هم بیش از آن که به دلایل محتوایی دو فیلم باشد بر می گشت به حواشی آن ها. این بازی را اهالی شبه جنبش سبز شروع کردند و برخی حامیان جمهوری اسلامی هم در دام این بازی افتادند. اما آخر چرا باید در مقابل "جدایی..." به حمایت از "اخراجی ها" رو بیاورم؟ اولن که فیلم ده نمکی، چه از لحاظ ساخت و چه از لحاظ محتوا، در برابر فیلم فرهادی، حرفی برای گفتن ندارد. ثانین که "اخراجی ها" نشان دهنده ی فرهنگ انقلاب اسلامی نیست. و ثالثن اصلن هر دو فیلم متعلقند به جمهوری اسلامی.

یادم می آید زمانی در همان روزهای ملتهب 88، سبزها قرار گذاشته بودند که به گزینه ی خاصی در نظرسنجی برنامه ی 90 رای بدهند تا "بی شمار" بودنشان را ثابت کنند! برخی دوستان ما هم در این میان بازی خوردند و گفتند ما یک گزینه ی دیگر را انتخاب می کنیم و بعد هم پیامک کردند که "فلان گزینه، گزینه ی ولایت!" خب معلوم بود در این بازی راه انداخته شده، کدام گزینه برنده شد. اما آیا این به معنای برتر بودن یا اکثریت بودن سبزها بود؟! یاد فریادهای ملانصرالدین می افتیم که به دروغ می گفت: "فلان جا آش می دهند" و بعد کم کم خودش هم باورش شد که فلان جا آش می دهند!

نباید اجازه داد رقیب قواعد بازی را تعریف کند و اگر تعریف کرد نباید در زمین او بازی کرد. (یا بازی خورد) کاری که هنوز هم برخی افراد نمی فهمند و به آن مشغولند. من "جدایی..." را مقابل "حکومت" نمی دانم. یک اثر هنری در جمهوری اسلامی ساخته شده است از دریچه ی نگاه یک فرد. چرا باید بی جهت، نسبت به آن سوء ظن داشته باشیم؟ (درباره ی نگاه صحیح به "نسبت فرهنگ و هنر و سیاست" این جا چیزهایی نوشته ام)

برخورد منطقی با برنده شدن این فیلم به نظر من نه بی توجهی کامل به آن است و نه پخش سرود "ملی پوشان پیروز باشید!" رسانه های داخلی (و در راس آن ها: صدا و سیما) باید برنده شدن "یک فیلم ایرانی" در یک جشنواره ی بین المللی را تبریک می گفتند و بازی را به دست خود می گرفتند. اما نمی دانم چه اصراری دارند برخی مسئولین کج فهم که هنرمندان این مملکت را بیهوده از حکومت برانند.

مخلص کلام: "جدایی نادر از سیمین" به هیچ وجه فیلمی علیه حکومت نیست. اتفاقن فیلمی متعلق به جمهوری اسلامی است. گرچه زاویه ی دید آن منطبق بر دیدگاه های حکومت نباشد.

 

کوتاه سخن این که: خوشحالم از این که جایزه ی بهترین فیلم خارجی جشنواره ی گلدن گلوب به یک فیلم خوب و قوی ایرانی ساخته شده در جمهوری اسلامی رسیده است. به عنوان یک ایرانی هم به اصغر فرهادی و گروهش تبریک می گویم و هم افتخار می کنم! اما بیش و پیش از آن، به پیشرفت هایی افتخار می کنم که مردم کشورم به آن ها دست یافته اند. به کارهایی افتخار می کنم که "هویت" من و مردمم را نشان می دهند. نمی توانم امکان پیوند میان این گونه جوایز و سیاست غربی را انکار کنم و نمی توانم خشمم را از "بی هویت"هایی که یک شبه ایرانی شده اند پنهان کنم.

بعد از نوشت:

- مهدی صالح پور لطف کرده و در وبلاگش (دوربرگردون) در بخش «به پیشنهاد من» به این مطلب لینک داده است.

- به نظر من احمق، شاخ و دم ندارد. نظر شما چیست؟! [خبر باشگاه خبرنگاران در مورد فرهادی در گلدن گلوب]


 
 
ایها السیاسیون! لطفن فرهنگ و هنر را درک کنید
نویسنده : امیر حسین مجیری - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
 

فرهنگ ما سیاست زده است، همان طور که هنر ما. همان طور که خیلی از شئون دیگر زندگی ما. گویا آن جمله ی "سیاست ما عین دیانت ماست" را باید این گونه تغییر داد: "همه چیز ما عین سیاست ماست". و همین می شود سرآغاز برخی از مهم ترین سوء تفاهم ها و برخی از بزرگ ترین مشکلات ما.

بگذارید با یک مثال شروع کنیم. در زمان انتخابات سال 88، دو نفر از فرهنگیان ما از دو نامزد انتخاباتی حمایت کردند. اولی عبدالکریم سروش بود که اعلام کرد از مهدی کروبی حمایت می کند و دومی محمود دولت آبادی بود که اول کار از سروش و آن چه در انقلاب فرهنگی کرده بوده، انتقاد کرد و بعد هم اعلام کرد که از میرحسین موسوی حمایت می کند. نه کاری دارم به سخنان و رفتارهای بعدی آن دو سیاستمدار و نه کاری دارم به ورود جدی آن فرهنگی اول به عرصه ی سیاست و آن چه گفت و آن چه کرد. می خواهم از اقدامی که یک فرهنگی دیگر انجام داد سخن بگویم. این یکی اتفاقن مواضعش با آن دو تای دیگر، فراوان فرق می کند. علی رضا قزوه را که می شناسید؟ او در بسیاری از مسائل پیش آمده پیش و پس از انتخابات موضع گرفته است و همه او را به عنوان یک ادیب حامی نظام می شناسند. همین جناب قزوه که مواضعش بر هر کس و ناکسی مشخص است، نوشت:

"به زعم من آن یک [محمود دولت آبادی] در جوانمردی خود فردوسی روزگار بود و تلخای سخنش نیز – با همه تلخی سخت شیرین است ، شیرین تر از نوازش شکرفروشان سیاست. و این یک [عبدالکریم سروش] نیز در کرامت ، بارها از مولانای بلخ و حافظ شیرین گفتار برایمان تفسیرهای تازه و شگفت، توشه آورده است و روزگار نه تنها با او که با هر آن که جربزه ای از هنر دارد چنین تلخ سخن گفته است... و دریغا که انتخابات... و تلخی سیاست که شیرینی ادبیات را برد."

چه می خواهم بگویم؟ می خواهم بگویم که فرهنگ مقامی بسیار فراتر از سیاست دارد. آن چه پایدار است و در طول زمان ها می ماند، فرهنگ است و آن چه زودگذر است و به حباب می ماند، سیاست. فضای سیاست، با فضای فرهنگ متفاوت است. کسی چون قزوه این را درک می کند و می فهمد که امروز اگر انتخاباتی در پیش است، مال امروز است و اگر ما را نیازی به یکی از این سیاست مداران است، باز هم مال دوره ای کوتاه است؛ اما آن چه مال فردا و فرداهاست فرهنگ است و آن کس که فرهنگ را پاس می دارد اهل فرهنگ. او این را می فهمد و نمی خواهد که فرهنگیان، چندان آلوده به سیاست شوند. او ساحت فرهنگ را بالاتر از سیاست می داند و در این راه کاری به این که خودش حامی کیست و آن یکی حامی که، ندارد.

نالیدن از این که انقلاب، در عرصه ی فرهنگ ضعیف است و دل بستگان نظام جمهوری اسلامی، چندان که باید در این عرصه کار نکرده اند و قوی نیستند، بیهوده است تا وقتی که خود با دست خود، تیشه به ریشه ی فرهنگ مان می زنیم. بیهوده است این ناله تا وقتی که می خواهیم با دستان آلوده به سیاست، فرهنگ را لمس کنیم.

باز اگر بخواهم مثالی بزنم، باید یادی کنم از سید مهدی شجاعی، مجید مجیدی و عبدالجبار کاکایی. همه ی این ها در زمان انتخابات دو سال پیش، به نحوی حامی میرحسین موسوی محسوب می شدند. به یاد بیاورید که برخورد سیاسی با آن ها چه کرد. سید مهدی و نامه ی وحید جلیلی به او را*، مجید مجیدی و تهمت دروغ گویی به او زدن از جانب محمود احمدی نژاد را هم و عبدالجبار کاکایی و ماجراهایی که نقل مفصلش را باید در وبلاگش جستجو کرد، به یاد بیاورید. در همه ی این ها یک نکته مشترک بود و آن این که آن سیاست مدارانی که این چنین برخوردی را با آن اهل فرهنگ سزاوار دیدند، به والاتر بودن فرهنگ توجه نکردند یا نخواستند که توجه کنند. و باز به یاد بیاورید برخورد رهبر فرزانه ی انقلاب با این سه فرهنگی را...

ما در نسبت میان سیاست و هنر هم اشتباه کرده ایم. زبان هنر، زبان احساس است و زبان سیاست، زبان عقل. هنرمند حساس تر از آن است که بتوان او را به راحتی در کفه های ترازوی منطق گذاشت. اشتباه می کنند آن هایی که می خواهند هرکسی را وادار به گفتن "این خوب است، آن بد است" بکنند. به سیاست مداران می توان و باید یادآوری کرد که دیروز فلان طور گفتی و حالا خلافش را می گویی. اما این گونه سخن گفتن با کسانی که زبان شان و رفتارشان بیش تر از روی احساس است، اشتباه است.

نگاهی بیندازید و ببینید این نوع نگاه های سیاست زده، چه بلایی بر سر فرهنگ و هنر ما آورده است!**

***

این را دوست بزرگواری در جایی نوشته بود:

"اسطوره‌سازی خصلت ما ایرانیان است؛ آنهم اسطوره‌هایی خیالی و پوچ که کوچکترین ربطی به فرهنگ و آرمان‌های ما ندارند. البته نقش جوگیری نیز در این میان بسیار پررنگ است. حالا این شما و این هم نیمه پنهان "یگانه شاعر آزادی ایران": «شعرها یا خوبند یا مزخرف. اگر مزخرفند که چاپ کردن ندارند، و اگر خوبند، که حیف شعر خوب برای مردم؛ مردمی که مرا از گند، عفونت و نفرت سرشار کرده‌اند. تنها آرزویی که برایم باقی مانده این است که پس از مردن، لاشه مرا در گورستان عمومی دفن نکنند. بگذارید دست کم پس از مرگ، آرزوی من یعنی به دور ماندن از مردم و پلیدی‌هایشان بر آید؛ مردمی که از ایشان متنفرم... من وظیفه‌ای برای خود در قبال این مردم نمی‌شناسم.» (مصاحبه احمد شاملو با مجله فردوسی، شماره 757، 13 فروردین 1345)"

کیست که نسبت میان شاملو و جمهوری اسلامی را نداند؟ کافی ست نیم نگاهی به سرمقاله های او در "کتاب جمعه" بیندازیم تا سر از موضوع در بیاوریم. اما آیا این گونه سخن گفتن در مورد یکی از ارزشمندترین فرهنگیان ما و یکی از بهترین ادیبان ما درست است؟

در دوره ی اصلاحات، روزنامه ی کیهان، در سلسله نوشته های "نیمه پنهان"اش، پرده از نیمه ی پنهان شاملو هم برداشت! اتهام چه بوده؟ قتل! بله، کیهان کشف کرده بود که احمد شاملو در زمان پهلوی، دست به قتل زده است و... آن ها که با ادبیات کیهان آشنا هستند، می دانند که کافی ست که کیهان بخواهد نیمه ی پنهان کسی را افشا کند. من می توانم در مورد خود با ضریب اطمینان بالا بگویم که اگر روزی کیهان بخواهد نیمه پنهان برایم بنویسد، بی شک می تواند مرا در حد یک "سگ بی ارزش" به تصویر بکشد! حالا آیا این چنین تصویری واقعیت دارد؟ علی الظاهر این بُعد قضیه برای کیهان مهم نیست! مهم این است که رطب و یابس به هم آمیخته شود تا نتیجه ی مورد نظر کیهان گرفته شود. روزگاری در بازی سیاست، باید اصلاح طلبان کوبیده می شدند و چون آن ها حامی احمد شاملو بودند پس کوباندن شاملو هم در این میان مباح می شد.

اگر بناست با چند کلمه حرف، این گونه در مورد کسی قضاوت کنیم پس ساده است که در مورد جلال آل احمد هم کتاب "سنگی بر گوری" را بگشاییم و او را به هزار و یک فساد اخلاقی متهم کنیم، یا می توان از میان سطور مصاحبه های مهدی اخوان ثالث در "صدای حیرت بیدار"، اتهاماتی هم برای او بتراشیم. و اصلن چرا فقط همین ها؟! مگر نمی شود به همین سنخ در مورد سعدی و مولوی هم سخن ها گفت؟ اگر روزی مولانا هم بر سر راه سیاست قرار گرفت، چه باک از این که او را "مردی فاسد" معرفی کنیم؟

کوتاه بگویم از سخنان مورد اشاره ی شاملو. این که به گمان من آن چه او نقد کرده است، مفهوم عوام است. یک لحظه درنگ کنید. مگر همین امروز، افرادی نیستند از میان حامیان نظام که "دموکراسی" را مزخرف می دانند؟ آیا باید برای آن ها هم "نیمه پنهان" نوشت؟! بحث بر سر این است که "مردم بما هو مردم" ارزش نیست.

حالا شما بگویید تو داری با حسن ظن "تفسیر" می کنی حرف های شاملو را! اول این که مگر حسن ظن اشکالی دارد؟ دوم این که همان طور که گفتم زبان اهل هنر، زبان احساس است. در این زبان منطق چندان جایی ندارد. امروز ممکن است هنرمندی که سرخورده شده است از مردم، این گونه در مورد آن ها بگوید و فردا روز که استقبال کردند از آثارش، تعاریف غلوآمیز از آن ها بر زبان بیاورد. مهم است که چنین سخنی را بر مبنای "احساس" تحلیل کنیم و نه بر مبنای "منطق". آن هم در یک مصاحبه که اساسش گفتار است و دقت نوشتار را ندارد.

مخلص کلام آن که: اگر می خواهیم به جایگاهی برسیم که شایسته اش هستیم، باید جایگاه فرهنگ و هنر و سیاست را بشناسیم. باید بفهمیم که چه وقت و چگونه و تا چه حد از سیاست بهره ببریم. این را اگر نفهمیم، بی تعارف، اوضاع همین است که هست! یعنی که کلاه مان پس معرکه است!

 

* وحید جلیلی هم خود، اهل فرهنگ است. بگذریم که ترجیح می دهد فعلن بیش تر در حوالی سیاست قدم بزند. بنابر این به نظرم نامه ی او به سید مهدی شجاعی را باید همان گونه تحلیل کرد که نامه ی سید مهدی شجاعی به جناب احمدی نژاد را.

** گرچه چندان مرتبط نیست این مطلب به بحث ما اما: به گمان من یکی از وجوه تاکید رهبر انقلاب بر "رمان خوانی" هم همین است. این که رمان بخوانید تا بتوانید آن چه را در حالت عادی نمی توانید تجربه کنید، بدانید و درک کنید. اگر سیاستمداران ما کمی در خود منش "رمان خوانی" را به وجود می آوردند، امید بود که خیلی از کج فهمی هایشان بر طرف شود.


 
 
لباس شخصی-1: نقل این حرف ها نیست!
نویسنده : امیر حسین مجیری - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 

بایگانی-37

ادبیات و سیاست- 13

لباس شخصی-1

نوشته ای از ابوالفضل زرویی نصرآباد

[سایت قدیمی لوح- بخش حرفی از آن هزاران- تاریخ انتشار: 18 خرداد 1383]

یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود.
جانم برایتان بگوید که روزی روزگاری، پهلوان اول پایتخت ولایت غربت، عمرش را داد به شما، خلایق جمع شدند در میدان شهر که چه بکنیم و چه نکنیم؟ یک عده گفتند: «اصلاً ما پهلوان اول می‌خواهیم چه کار؟» یک عده دیگر گفتند: «پایتخت بدون پهلوان اول، مثل آش بی‌نمک است.» بعضی گفتند: «اگر پهلوان اول هم نشد، یک پهلوان دومی، پهلوان سومی، چیزی که باید داشته باشیم.» بعضی دیگر گفتند: «پهلوان اول داشته باشیم که چی؟ که هِی بیاید بگوید: برایم تهدید نومچه فرستاده‌اند؟»
خلاصه بحث بالا گرفت. در همین گیر و دار، ناغافلی روح پهلوان مرحوم، آمد وسط میدان شهر و گفت: «جماعت! شما اول بروید بگردید ببینید که اصلاً توی این مملکت پهلوانی پیدا می‌شود، بعداً سرش جر و بحث کنید.» بعد هم یک دفعه ناپدید شد.
مردم دیدند که ای دل غافل، راست می‌گوید این خدابیامرز. این شد که گفتند ما همین‌جا می‌نشینیم تا یک پهلوان اول پیدا کنیم.
یک نفر پا شد و رفت ایستاد روی سکوی میدان و گفت: «آهای جماعت! می‌خواستم دو کلوم عرض کنم در باب این که پهلوون اول برای پایتخت از شوم ِ شب واجب‌تره. لذا من را انتخاب کنید برای پهلوون اولی.»
مردم گفتند: «حالا اگر تو پهلوان اول شهر بشوی، چه گلی بر سرِ ما می‌زنی؟»
پهلوان گفت: «یک جامعه مدنی برایتان درست می‌کنم به چه خوبی. طوری که گرگ و میش کنار هم زندگی کنند. اصلاً همه‌اش تساهل و تسامح!»
مردم گفتند: «ای آقا، پهلوانی به زور است. نقل این حرف‌ها نیست.» پهلوان بنده خدا از سکو آمد پایین و یکی دیگر رفت بالا و گفت: «آهای جماعت! در خصوص این فقره خواستم عرض کنم که مرا انتخاب کنید. زور من خیلی زیاد است. می‌توانم یک گاری را یک تنه با بارش از زمین بلند کنم.»
مردم گفتند: «این کار را "ژان‌والژان" خدا بیامرز هم می‌توانست بکند و تازه، آن بنده خدا با آن زور و بازو نهایتاً شد شهردار؛ پهلوان اول که نشد. نخیر نقل این حرف‌ها نیست.»
پهلوان دوم هم آمد پایین و پهلوان سوم رفت بالا. یک نگاهی به مردم کرد و گفت: «آهای جماعت، اصلاً شما اینجا میتینگ راه انداخته‌اید که چی؟ مِن‌باب تذکر عرض می‌کنم که راهتان را بکشید بروید خانه‌هایتان. هر کس نرود، حکماً کتک می‌خورد.»
مردم گفتند: «برو بابا دلت خوش است. ما فکر اینجایش را هم کرده‌ایم، از وزارت کشور مجوز گرفته‌ایم. نقل این حرف‌ها نیست!»
پهلوان گفت: «که این‌طور!» بعد از سکو آمد پایین و همه جماعت را لت و پار و تار و مار کرد.
مردم که دیدند نه بابا، این بنده خدا جوهره بزن بهادری داره، به اتفاق آرا، او را انتخاب کردند به پهلوان اولی شهر!
ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که نقل این حرف‌ها نیست!

بایگانی بخش «بایگانی»

بایگانی- 24: قبر شیخ محمد خیابانی
بایگانی-23: مهندس موسوی در سفر حج

بایگانی- 22: تصاویر کم تر دیده شده از کودتای 28 مرداد

بایگانی- 21 : رئیس جمهور در مینی بوس
بایگانی- 20: عکس هایی از دکتر علی شریعتی
بایگانی-19: اکثریت و اشتباه؟!
بایگانی-18: اخبار تکراری
بایگانی -17: نخست وزیر مردمی و پاکسازی کتاب ها
بایگانی-16: عکس دیدار امام خمینی و مراجع
بایگانی-15: آیت الله جوادی آملی و انتقاد به رهبر
بایگانی 14: آیت الله مصباح یزدی و انتقاد به ولی فقیه
بایگانی-13: دست خط آقا
بایگانی-12 : سید محمد خاتمی و سیف الله داد
بایگانی 11:آیت الله خامنه ای و محسن رضایی
توقیف...!
بایگانی-9
بایگانی 8: می گذرد روزگار...
بایگانی 7- حسین شریعتمداری و ابراهیم نبوی
بایگانی 6- (دانستنی های انقلاب): کوکتل مولوتف
بایگانی 5 + دانلود
رهبر و رئیس جمهور
بایگانی-3
بایگانی-2
بایگانی-1
شریعتی و روشنفکران -- یک سخنرانی از سید علی خامنه  ای
جلال آل احمد و سیاست-1
روزهای انقلاب-۶
روزهای انقلاب- ۵
روزهای انقلاب-۴
روزهای انقلاب-۳
روزهای انقلاب-۲
روزهای انقلاب
دفاعیه ی خسرو گلسرخی
اخوان ثالث،حرف هایی از جنس دیگر
دو دید طلاقی، پیش و پس از انقلاب
مجلس بزرگان
ایران و استعمار سرخ و سیاه

 

بایگانی بخش «ادبیات و سیاست» 

 

آقای محمدحسین جعفریان، متشکرم!
من فردا را دیدم

بایگانی-19: اکثریت و اشتباه؟!
فرمانده
ادبیات و سیاست-5: کتی دروغگو
بایگانی-13: دست خط آقا
ادبیات و سیاست-4: ما با شکنجه گران گذشته فرق می کنیم.
ادبیات و سیاست3: آزادی گشاد شد!
خانم کوچولو (ادبیات و سیاست – 2)
من دیگر مارکسی نیستم
سفرت به خیر اما...
تقصیر خاتمیست


 
 
همه را دوست بداریم
نویسنده : امیر حسین مجیری - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩
 

سلام.

کتابی هست به نام «همه را دوست بداریم.» از علیرضا برازش. نویسنده در این کتاب، بر اساس عقل و نقل، می گوید: همه را بی استثنا و بی قید و شرط دوست بداریم. و این دوست داشتن را شامل همه ی دوستان، همه ی دشمنان، همه ی گمراهان، همه ی خوب ها و بدها و خلاصه همه ی انسان ها می داند. گرچه این نگاه -همان طور که نگارنده می گوید- ممکن است در ابتدا تفریط به نظر برسد. اما در توضیحات ادامه ی کتاب، و بر اساس عقل و نقل مشخص می شود که این گونه نیست.

«همه را دوست بداریم» بدان معناست که هر آن چه از دست مان بر می آید تا دیگران را شادمان تر، سعادتمندتر و موفق تر ببینیم، انجام دهیم، طرف مقابل هر که می خواهد باشد.

در این کتاب، احادیث تکان دهنده ای است که می توانم بگویم من به شخصه از خواندن آن ها جا خوردم.

«خدایا مرا وادار کسی را که از من دوری گزیده و قهر کرده با نیکوکاری به سراغش بروم.» [امام سجاد]

«قلبت را از رحمت و محبت و خیرخواهی برای همه ی مردمان لبریز کن.» [امام علی]

«بدکار بر نیکوکار حقی دارد و آن حق آن است که او را ببخشد...» [امام سجاد]

«پاسخ نعمتی که خدا به تو ارزانی داشته است، آن است که به آن که به تو بدی کرده، نیکی و خیرخواهی کنی.» [امام علی]

[همه را دوست بداریم- علیرضا برازش- نشر منادی تربیت- ١٣٨٧- ١۵٠٠ تومان]

گر چه شاید بهتر بود معرفی این کتاب را به وبلاگ عنبرافشان واگذار می کردم، اما آن چه مرا بر آن داشت که این جا دست به معرفی این کتاب بزنم، این بود که ما باید در اخلاق سیاسی مان، همین گونه عمل کنیم. وقتی در بحبوحه ی درگیری های سیاسی و بالا پایین های سال پیش، به دوستان تذکر می دادم که این گونه رفتار شما نشانی از اسلام ندارد، دوستان با یک برچسب «حزب باد» یا «بی بصیرت» کار را تمام شده می پنداشتند. وقتی چه به دوستان این سویی و چه به دوستان آن سویی (!) می گفتم باید به گونه ای عمل کنیم که ضامن سعادت همه مان باشد. کسانی که شما این گونه با آن ها دشمنی می کنید، دوستان شما هستند، یک سو جبهه ی حق و باطل را به یاد من می آوردند و می گفتند هر چه سریعتر موضع خود را اعلام کن! اعلان برائت کن! و سوی دیگر از بردن آبروی اسلام از سوی حکومت سخن می راند و این که دیگر نمی شود کاری کرد، باید این ها را ساقط کنیم! و کذا و کذا. دریغ و افسوس که خود من نیز گاه در این دام بزرگ شیطان می افتادم و افراد را - و نه رفتارها را- در جبهه ی حق و باطل دسته بندی می کردم.

دوستان هم دانشگاهی من می دانند که پس از سخنان حجت الاسلام آکوچکیان -مسئول دفتر نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاه- که گفته بود امام را یک بعدی نشان ندهید، امام فقط آن چیزی نیست که صدا و سیما نشان می دهد، «عده ای از نمازگزاران» متنی را آماده کردند که حاج آقا موضع خود را اعلام کن! از فتنه گران بیزاری بجوی. بگو «سران فتنه» تا ما مطمئن شویم تو از خط انقلاب جدا نشده ای! (همان روزها می خواستم در نقد عملکرد عده ای تندرو در دانشگاه، که متاسفانه - بی تعارف بگویم- تشکل های دانشجویی دانشگاه را به دستان خود گرفته اند و آن ها را به همان پرتگاهی رهنمون می شوند که خود در حال حرکت به سوی آن هستند، مطلبی بنویسم که نشد.)

همان روزهایی که با عقل و منطق نمی شد با کسی سخن گفت (و مگر امروز می شود؟!) و مجبور بودیم بدیهی ترین و ساده ترین نکات را با استناد به سخنان رهبری بگوییم تا برخی دوستان قبول کنند، استناد می کردیم به «جذب حداکثری و دفع حداقلی». ولی دوستان حداقل شان از حد خود سرریز کرد و در برابر ایراد ما ایستادند که «تقصیر خودشان است.»! گفتند هر چه امت حزب الله در برابر این ها صبر نشان داد این ها کوتاه نیامدند و ما دیگر قاطی کردیم. (گر چه آن عده از همان ابتدا قاطی داشتند!) گفتیم صبر وظیفه ی شماست و نه حق تان، محبت و نیکی و خیرخواهی و حسن ظن و تغافل و مدارا وظیفه ای است که خداوند بر گردن شما گذاشته است، چشم تنگ کردند و به دنبال اسناد وابستگی ما به احزاب بیرون دانشگاه و احیانا بیگانگان آن سوی مرزها یا پول نگرفته مان از حکومت گشتند! گفتیم ما نیت شما را خیر می دانیم. می دانیم که شما می خواهید بر اساس اسلام عمل کنید، اما باور کنید این حرف اسلام نیست. سند آوردیم، نپذیرفتند و هر چه گفتیم، حتا حاضر نشدند سخن مان را بشنوند.

گر چه هیچ کس از دام های شیطان در امان نیست و من هم از این قاعده مستثنا نیستم و خود را بری از اشکال و دور از وسوسه های شیطان لعین نمی دانم. نمی خواهم خود را در جایگاهی بالاتر از دوستان قرار دهم و مرادگونه کسی را نصیحت کنم. آن چه در بالا گفتم و آن چه در ادامه از کتاب ارزشمند «همه را دوست بداریم» نقل خواهم کرد، در ابتدا تذکری است به خودم و سپس تلنگری برای دیگران. اما آن چه اهمیت دارد این است که «دین به جز محبت نیست» و در این هیچ تفریطی نیست. حقیقتی است که هر چند پذیرفتنش در ابتدا سخت می نماید، باید پذیرفت و طبق آن عمل کرد.

در ادامه خلاصه ای از مطالب کتاب را خدمتتان ارائه می دهم. بهتر است خود کتاب را بخوانید تا به مجموع ادله ی جناب آقای برازش در جهت اثبات «تئوری محبت» بهتر پی ببرید، اما آن چه در پی می آید تلاشی است جهت آشنایی اولیه با این اصل مغفول مانده ی اسلام عزیز. [روی لینک کلیک کنید.]

شما را دوست دارم، مرا دوست بدارید!


 
 
خبرهایی از دانشگاه صنعتی اصفهان-23: رضا امیرخانی در صنعتی
نویسنده : امیر حسین مجیری - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩
 

سلام.

رضای امیرخانی پیش از این هم به دانشگاه صنعتی اصفهان آمده بود. آن دفعه به دعوت انجمن علمی دانشکده ی شیمی که نه رسما و نه غیر رسما نسبتی با این دعوت نداشت! اما ما را چه کار به این حرف ها! حالا که از خیل هنرمندان دوست داشتنی ما (سید مهدی شجاعی، مصطفی مستور، رضا امیرخانی، مجید مجیدی، ابراهیم حاتمی کیا و...) یکی شان آمده بود به دانشگاه ما، دیگر تناسب و عدم تناسب را بریز دور!

آن دفعه چند عکس و فیلم و نیم چه گزارشی گذاشتم در آن یکی وبلاگ -عنبر افشان- که ادبی (یا بی ادبی!) است. می خواستم گزارش کاملی از سخنان رد و بدل شده در آن جلسه هم بگذارم که فایل های ضبط شده به شکلی اتفاقی از بین رفتند و من ماندم و حوضم! اما این دفعه کمی فرق می کرد. اردیبهشت ماه امسال رضا امیرخانی این بار به دعوت جامعه ی اسلامی دانشجویان دانشگاه آمد و در تالار تازه بازسازی شده ی ٨(پس از آتش سوزی ٢٣ خرداد سال پیش) سخن گفت. موضوع جلسه «افق ایرانی» بود. البته خوبی این جلسه این بود که بیش تر پرسش و پاسخ بود به جای سخنرانی و صمیمانه بود و خیلی صفا داشت. و البته بدی اش این بود که در کمال تعجب بچه های جامعه ی اسلامی، یک کم فضا را سبک کردند و مجری برنامه - که اتفاقا از دوستان خوب و عزیز من است- هی سوالات جلف و کم مایه می پرسید و ... . خلاصه اعصابمون خورد شد!

کاری که این بار کردم نکته برداری جهت دار از سخنان امیرخانی بود! جهت دار از این جهت که من بیش تر با دید سیاسی نکته برداشتم و به همین دلیل، این گزارش را در این وبلاگ سیاسی قرار می دهم. پس از جلسه ی حدودا ٢ ساعته ی امیرخانی و پس از این که «نفحات نفت»م را دادم دستش امضا کند، رفته بود دفتر جامعه اسلامی و آن جا حرف های جنجالی تری گفته بود که البته بعید می دانم راضی باشد به نقل آن حرف ها. در همین جلسه ی عمومی تالار ٨ هم حرف هایی زد و گفت دوست ندارم رسانه ای شود که طبعا من هم رسانه ای شان نمی کنم! و البته همین حرف هایی هم که حالا قرار می دهم، مطمئن نیستم که راضی باشد به گذاشتن شان در یک وبلاگ (هر چند کم مخاطب) اما چون این فقط احتمال است و نه یقین، می گذارم حرف های امیرخانی را در باب سیاست (همه ی حرف ها نقل به مضمون است، نه عین حرف ها):

- افق باید انتزاعی باشد و برنامه انضمامی. افق باید آینده نگر باشد. سال ۵٧ و صدر اسلام افق نیست. [برای فهم بهتر منظور آقای امیرخانی در مورد افق ر. ک: نفحات نفت از همین نویسنده]

- امام خمینی به شدت انقلاب را مدرن و امروزی می دید. تعیین عاشورا به عنوان افق صحیح است، اما ظهور نه. با این که به نظر می رسد ظهور آینده نگر باشد و عاشورا گذشته نگر اما این طور نیست. برای عاشورایی شدن می توان برنامه ی مدون و زمان بندی شده ارائه داد اما ظهور چون زمانش مشخص نیست، نمی تواند به ما افق بدهد. البته انتظار ظهور را همه باید داشته باشیم [اما این ربطی به افق ندارد.]

- تفاوت حجتیه و نوحجتیه در این است که نوحجتیه به حکومت اعتقاد دارد. نوحجتیه ای ها افق شان ظهور است. اما با افق ظهور نمی شود برنامه ساخت. چون نمی دانیم ظهور ٢٠ دقیقه یا ٢٠ روز یا ۵ سال دیگر است. به حرف های سبکی مثل صندلی گذاشتن برای امام زمان در جلسات، کاری ندارم. در یک جلسه ای که مرا دعوت کرده بودند، در مورد «برنامه های فرهنگی ظهور» صحبت می کردند! یعنی بعد از آمدن امام زمان چه کارهای فرهنگی بکنیم!

- آقای شجاعی رفیق من است. چه وقتی که رزیتا خاتون را نوشت و چه وقتی نامه به احمدی نژاد نوشت. حاتمی کیا هم. چه وقتی فیلم جنگ می خواست و چه وثتی دعوت را ساخت. [برای آشنایی بیش تر نظر امیرخانی در مورد سید مهدی شجاعی، ر.ک : نیستان و نقد فرهنگی سیاست]

- [در پاسخ به دانشجویی که در مورد محمد نوری زاد پرسید:] به نوری زاد نقد دارم اما چون این جا نیست دور از جوان مردی می دانم. رفاقتم با نوری زاد همان قدری هست که با ده نمکی و سلحشور. [یکی از دوستان تذکر دادند که سخن آقای امیرخانی به این شکل بوده است: من با نوریزا د و دهنمکی و سلحشور و رهگذر رفاقتی ندارم. چه این طرفی باشند چه ان طرفی. اما با حاتمی کیا و مجیدی و شجاعی و دهقان و بایرامی رفیقم، چه این طرفی چه آن طرفی.]

- به جز کسی که می خواهد وطنش را بفروشد با بقیه باید کار کرد.

- این روزها در حال نوشتن سفرنامه ای در مورد افغانستان هستم.

- اگر قرار باشد گسل های پیش آمده بین مان را تعمیق کنیم، فاصله مان با افغانستان ۵ تا ١٠ سال است. خراب کردن خیلی راحت است.

- بنده الان یک بی تفاوتی را احساس می کنم که طبیعی است پس از هیجانات انتخاباتی. و این خیلی خطرناک است و باید سعی کنیم آن را حداقل در حد همی جلسات از بین ببریم.

- تعدد عناوین کتاب ایران خوب نیست. اما معاون رئیس جمهور [رحیمی] به این افزایش افتخار می کند. او اصلا نمی داند کتاب چیست و اصلا در باغ نیست.

- دو عنصر در چهار انتخابات اخیر خاورمیانه مشترک بود. (ایران، لبنان، عراق و افغانستان): ایران و ایالات متحده. در سه انتخابات از آمریکا باختیم و فقط در انتخابات ایران، بردیم. اما آن سه باخت بهتر بود. ما در آن سه تا موفق تر بودیم، چون فهمیدیم این ها بازی سیاسی است و نباید نگاه صفر و یکی داشته باشیم.

- به نظر من تقلب در انتخابات ایران وجود داشت. اما نه از جنس شمارش. این را با توجه به سفر به روستاها و شهرستان های مختلف می گویم. جنس تقلب در ایران، در همه ی دوره ها وجود داشت، بعضی دوره ها کم تر و بعضی ها بیش تر.

- جنس تقلب در افغانستان، جنس تقلب در ایران نبود و واقعا تقلب شد. یک گروه شمارش آرا به یکی از قبایل افغانستان رفته بودند برای بازشماری و به رئیس قبیله گفته بودند تعداد آرای شما بیش از آمار افرادتان است. رئیس گفته بود صبر کنید تا صندوق ها را بیاوریم. و بعد چندین مرد مسلح دور این گروه را گرفته بودند و گروه همان جا برگه ی صحت شمارش در  این قبیله را امضا کردند! و این قضیه هم مدت ها بعد فاش شد.

- فضای افغانستان، پس از اعلام عبدالله عبدالله که ۴٨ ساعت بعد دلایلم برای تقلب را اعلام می کنم، ملتهب شد. اسلحه ها بیرون آمد و معلوم بود قرار است یک شورش داخلی شکل بگیرد. روی دیوارهای افغانستان شعارهایی نوشته بودند مثل «عبدالله آزاده/ آماده ایم، آماده» یا «تا خون در رگ ماست/ کرزی رهبر ماست!» که نشان دهنده ی تاثیر گرفتن آن ها از ایران است. جنرال پترائوس که فرماندهی نیروهای نظامی خارج از آمریکاست و می تواند نظر رئیس جمهور در این مورد را وتو کند، به کابل وارد شد و یک کنفرانس خبری تشکیل داد. در این کنفرانس گفت: می گویند ما برای نفت به عراق حمله کردیم، اما افغانستان چه داشت که ما به آن حمله کنیم؟ ما فقط برای استقرار دموکراسی به این کشور حمله کردیم. شنیده ام که می گویند در انتخابات تقلب شده است. اگر تقلبی شده باشد، تا آخرین رای عبدالله را پس می گیرم. مردم وقتی دیدند آمریکا از عبداللهی که تا آن روز فکر می کردند ضد آمریکاست حمایت کرد، دست از حمایت از عبدالله برداشتند. و آمریکا توانست نامزد مورد نظر خود - حامد کرزای- را با تحمیل شرایطی بر او، رئیس جمهور کند.

- آمریکا در این انتخابات، یک باخت کوچک داد و آن از دست دادن صلاحیت انتخابات بود و بردی کرد که آن جلوگیری از شورش داخلی بود که نهایتا به ضرر آمریکا تمام می شد.

- من در انتخابات رئیس جمهوری سال پیش به هاشمی رای دادم.

- آقای صفار هرندی [وزیر سابق فرهنگ و ارشاد اسلامی] به نیروهای مخالفش کمک می کرد.

- ما باید به امثال مجید مجیدی احترام بگذاریم.

- ما با حسینی [وزیر کنونی ارشاد] هم سفر بودیم. اما یک بار سلام و علیکی نداشتیم. این رابطه با اهل قلم بد است. اگر من با معیارهایی که دارم می خواستم وزیر انتخاب کنم، حسینی کاندید صدم هم نبود.

- چه اشکالی دارد که گروه موافق خامنه ای و مخالف احمدی نژاد تشکیل دهیم؟

- زبان هایی که زیر ١٠٠ میلیون متکلم دارند، خیلی زیاد از بین رفته اند. من سعی می کنم از زبان پاسداری کنم. برای این کار چاره ای نداریم جز این که لغت سازی کنیم. مانند عرب ها. (استشوار (سشوار کشیدن)، تهدرج (فعلی برای هیدروژن)، تلبننت (لبنانی شده ام)) جدا نویسی هم به این لغت سازی کمک می کند. باید از اصطلاحات کشورهای همسایه هم استفاده کنیم. مثلا افغان ها به گوشی خط نمی دهد، می گویند: گوشی رخ نمی دهد!


 
 
چند پیامک سیاسی و نیمه سیاسی
نویسنده : امیر حسین مجیری - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩
 

سلام.

الان که ٨ و ۴٠ دقیقه ی صبح باشد از پاس شدن یکی از درس هایم آگاه شده ام و به شدت خوشحالم (و البته از پاس نداشتن زبان فارسی عذرخواهی می کنم!) و ٢ ساعت دیگر یک امتحان دارم و این ها را گفتم که به اطلاع برسانم دو سه یادداشت مهم در دستور کار دارم اما هنوز فرصت نکرده ام بنویسم شان و مطمئنا یکی از آن ها یادداشتی در مورد برخوردهای روز ٢٢ خرداد است در تهران و اصفهان و بیان شک و تردیدی در مورد افرادی که برای مردم ناامنی درست کرده اند. اما این همه را گفتم که بدانید مطمئنا در حال حاضر، دغدغه ی من، نوشتن چهار تا پیامک نیست که نیست! اما به علت کمبود وقت و پر شدن صندوق ورودی موبایل و خوشحالی زایدالوصف پاس شدن درسی  از دروسم فعلا چاره ای نیست!

نکته ١: این پیامک ها چندان برای استفاده ی عمومی نیست. فقط محض اطلاع است که این پیامک ها را برای من فرستاده اند. همین.

نکته ٢: ترتیب پیامک ها به ترتیب نزولی زمان است. یعنی اولین شان، جدیدترین شان است. 

نکته ٣: من نه صحت و سقم این پیامک ها را تایید می کنم (همچنان که تکذیب هم نمی کنم.) و نه محتوای آن ها را لزوما نظر خود می دانم.

- امام خمینی: «آنان که در صدد برتری ها به هر نحو هستند چه برتری در قدرت و شهرت و ثروت یا برتری در علوم حتی الهی آن، کوشش در افزایش رنج خود می کنند. وارستگان از قیود مادی، که خود را از این دام ابلیس تا حدودی نجات داده اند در همین دنیا در سعادت و بهشت رحمتند.»

- راهپیمایی حجاب و عفاف امروز ۵ شنبه ٩ صبح میدان انقلاب. اطلاع رسانی.

- وبلاگت فیلتر شد. می بینی دایره ی نظام چقدر کوجیک شده؟

- در ایران امروز آزادید مگر این که فتنه گری کنید و شاخص تعیین فتنه تحلیل روزنامه ی کیهان است و نه قانون اساسی! و نه حتی فرمایشات رهبری! و این بزرگترین فتنه است، فتنه ای در حاکمیت!

- گر تو سبزی، سبزم. گر تو شادی شادم، من ز شیرینی تو فرهادم، وطنم ایرانم، عید آن روز مبارک بادم، که تو آبادی و من آزادم. نوروز سبز مبارک.

- دلم از عشق رهبر مست باشد، ندیدم فوق دستش دست باشد...

- خوشه ی شما را خر خورده، لطفا بعدا مراجعه فرمایید.

- مطلب امروز وبلاگت خیلی مسخره بود. صورت مساله معلومه یا اثباتش کن یا ردش. چرا فرافکنی می کنی؟ [در مورد دادگاه های پخش شده از سیما]


 
 
 



شش