سلام
1- یک مفهومی است به نام واقعیت. کاری به معانی فلسفی اش ندارم. همین معنای ساده اش مد نظرم است. همان چیزی که همه مان می فهمیم. چیزی که هست. سر و کارم هم با مفاهیم است نه مادیات. یعنی منظورم از واقعیت مثلن این است که الان حال شما خوب است. این یک واقعیت است.
کنار این، مفهوم دیگری هم هست به نام حس واقعیت. یعنی آن چیزی که نیست اما حس می شود هست! مثلن این که حال من فی الواقع خوب نیست اما حس می کنم حالم خوب است. یک حس خیالی.
حالا این دو مفهوم را بیاورید توی جامعه. یک وقت واقعیت این است که "امنیت" وجود دارد. یعنی مردم از دست دزد و راهزن و کلاه بردار و متجاوز در امان اند فی الواقع. یک وقت هم واقعن امنیت وجود ندارد اما به مدد تبلیغات، مردم "حس" می کنند که امنیت هست. یعنی مردم "احساس امنیت" دارند.
همیشه هم این واقعیت و حس واقعیت مربوط به مفاهیم خوب نیست. یک وقت واقعیت این است که یک جامعه دچار "دیکتاتوری" است. یعنی فردی یا گروهی به زور به قدرت رسیده اند و بی توجه به نظر مردم همچنان می خواهند در قدرت بمانند. یک وقت هم واقعن دیکتاتوری وجود ندارد اما به لطف دشمنی دشمنان و دوستی خاله خرسه وارانهی دوستان، مردم "حس" می کنند کشورشان دچار "دیکتاتوری" است. یعنی "احساس دیکتاتوری".
وقتی بعد از لحظه ی تحویل سال، هشت شبکه ای که آن وقت در دسترسم بودند همگی با کمی پس و پیش، پیام نوروزی رهبری را پخش می کردند، افکار بالا که مدتها بود در ذهنم وول می خوردند مصداقی عینی پیدا کردند!
2- نزدیک "عید" نوروز که می شود، سعی می کنم به جای پیام تبریک های کلیشه ای و گتره ای، خیلی کوتاه و مختصر به دوستانم تبریک بگویم. و به هرکدام جداگانه و ویژه. تاثیرات خوبی هم دارد. دوستی ها تحکیم می شود و شادی هایی در دل دوستان ایجاد می شود. این هم از عادت هایم است که تاکید کنم بر تبریک "عید" نوروز و نه تبریک "سال نو". البته دعوایی ندارم سر این قضیه اما برایم جای تعجب است که وقتی رهبری در پیام های نوروزی خود، "عید" نوروز را تبریک می گوید، برخی مدعیان "تا خون در رگ ماست" اصرار دارند بر تبریک "سال نو" و نه خدایی ناکرده، زبانم لال، دور از جان "عید" نوروز! و یکی از همین دوستان پیامک زده است که "ان شا الله نوروزتان عید باشد." و البته اگر بخواهیم این طوری حساب کنیم و فی المثل استناد کنیم به آن حدیث مشهور که "هر روز که در آن گناه نشود عید است" پس باید "عید غدیر" هم که می شود این دوستمان پیامک بزند که "ان شا الله غدیرتان عید باشد."
بگذریم! خلاصه این که "عید" نوروز که می شود، من یک مبارزه ی دوستانه- عیدانه را کلید می زنم!
سلام.
اول: متن کامل حرف های عماد افروغ در برنامه ی پارک ملت
گفته اند افروغ به رهبری توهین کرده است! پیامک زده اند «هتک حرمت به ساحت مقدس رهبری». اگر قرار است کسی محاکمه شود به نظر من همین افرادی هستند که این حرف را زده اند. کسی که نه انتقاد به رهبری که مطرح کردن «امکان و لزوم انتقاد به رهبری» را توهین قلمداد کند، به نظام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه توهین کرده است. در واقع نظام را یک نظام دیکتاتوری جلوه داده و چنین فردی باید محکوم شود.
این البته مرام کسانی است که خود را به رهبری می چسبانند و بعد که از آن ها انتقاد می شود، سریعن می گویند: دیدید! به رهبری توهین کردند!
توهین به رهبری و نظام یعنی این که بگویی هرکس از رهبری سوال کند یا انتقاد کند، به ایشان توهین کرده! این بزرگ ترین توهینی است که به نظام می توان روا داشت.
نقد درون گفتمانی
خود افروغ معتقد است نقدهایش درون گفتمانی است و جز این هم به نظر نمی رسد. «نقد از جهتی به دو نوع تقسیم می شود: درون گفتمانی و برون گفتمانی. نقد برون گفتمانی یعنی نقد یک نظام بر اساس اهداف، مبانی نظری و پیش فرض های نظامی مغایر با نظام مورد نقد. برخی معتقدند که "این گفتمان ها در ظرف تاریخی ایران جواب نمی دهد." در مقابل، نقد درون گفتمانی، نقد یک نظام با استفاده از گفتمانی از جنس همان نظام است.» [«به بلوغ رسیده ایم: هنر و نقد درون گفتمانی در گفت و گو با دکتر عماد افروغ»- سوره- ش 23- بهمن و اسفند 1384] او حتا نقدهایش به دولت احمدی نژاد را هم درون گفتمانی می داند: «من در اصول، مبانی، اهداف با آقای احمدی نژاد مخالفتی ندارم، چون به هر حال هر دو وابسته به گفتمان اصول گرایی و عدالت خواهی هستیم... احساس کردم که اگر ما وارد یک نقد درون گفتمانی نشویم، به مرور این گفتمان دچار آفت می شود.» [عماد افروغ- «گفتارهای انتقادی»- انتشارات سوره مهر- چاپ اول: 1385- صص 439 و 440] وقتی نقد او به دولت، درون گفتمانی باشد بی شک نقدش به حکومت هم درون گفتمانی خواهد شد. حالا چرا باید او را محکوم کنیم؟
توهین به مجلس خبرگان!
می گویند ساختار مجلس خبرگان را زیر سوال برده است عماد افروغ! چرا؟ چون گفته: «دلیل بیاورید که تنها حکم شناسان باید در مجلس خبرگان ورود داشته باشند و ما نیاز به موضوع شناسی و موضوع شناسان نداریم، این را هم جواب دهید. لذا اگر نیاز به موضوعشناسی هست، لذا خبرگان ما باید مستجمعی از و تعاملی بین موضوعشناس و حکمشناس باشد، اقتصادشناس، سیاستشناس، جهانشناس، فیلسوف.» اولن که انتقاد به یک ساختار دقیقن چه اشکالی دارد؟ ثانین این حرف قبلن هم زده شده و مشکلی ایجاد نکرده:
«دو تن از اعضای شورای بازنگری [نجفقلی حبیبی و میرحسین موسوی] اشکالی که مطرح کردند این بود که چون رهبری باید واجد شرایط مختلفی باشد، برای تشخیص همه ی خصوصیات و صفات وی باید افراد صاحب نظری در رشته های مختلف در مجلس خبرگان حضور داشته باشند: درست است که بعضی از ویژگی های رهبری، به فقاهت و اعلمیت مربوط می شود، ولی همان طور که در اصل 109 آمده، بخشی از ویژگی های او نیز به بینش سیاسی و اجتماعی، مدیریت، تدبیر و شجاعت مربوط می شود. در بخش اول به طور طبیعی باید علما نظر بدهند؛ ولی در بخش دوم، ضرورت ندارد حتمن یک مجتهد، بینش سیاسی یا مدیریت رهبر را تشخیص بدهد... ممکن است هم در بین روحانیت، افراد کارشناسِ این رشته وجود داشته باشد و هم در بین مدیران سیاسی و اقتصادی کشور. منحصر کردن خبرگان به مجتهدان، محروم کردن خود از ذخایر عظیمی است که در کشور ما وجود دارد.» [حکومت اسلامی- س 11- ش 41- پاییز 85- ص 23 به نقل از صورت مشروح مذاکرات مجلس بررسی نهایی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران- ج 4- ص 691]
مخبر کمیسیون در آن زمان در پاسخ به این اشکال گفت: «اگر در متن پیشنهادی کمیسیون فقط اجتهاد شرط خبرگان بود، این شبهه وارد بود، ولی ما برای اعضای مجلس خبرگان، علاوه بر اجتهاد و عدالت، آگاهی از زمان، که دارای قدرت تشخیص و احراز شرایط و صفات رهبری را داشته باشد، لازم شمردیم.» [همان- ص 24]
اما پاسخی که آیت الله جنتی به این مسئله می دهد، قانع کننده تر است: «یک بار بحث این است که باید خبرگان بر نهادها و سازمان های زیر نظر رهبری نظارت کند یا نکند؟... ما این نظریه را قبول نکردیم و معتقدیم که نظارت شامل نهادهای زیر نظر رهبری نمی شود و تحقیق و نظارت در عملکرد رهبری است که آیا شرایط را دارد یا ندارد؟ ... اگر قرار است احیانن تحقیقی شود، احتیاج به کارشناسانی است که از آن ها دعوت شود و آن ها بررسی نمایند و مجلس خبرگان از نتیجه ی تحقیق آن ها استفاده کند، ضرورت دارد که کارشناسانی در همان بخش باشند، ولی عمدتن در این جا مسائل علمی و فقهی مطرح می شود.» [همان- ص 44]
خلاصه این که این مسئله قبلن هم مطرح شده و جای بحث دارد. دلیل ندارد که این حرف توهین قلمداد شود.
در شرایط حساس کنونی نباید این حرف زده می شد!
والا من از وقتی یادم می آید در «شرایط حساس» قرار داشته ایم! می شود شما وقتی را مثال بزنید که شرایط ما حساس نبوده است؟ اگر بنا به این است که اصولن نباید هیچ حرفی زده شود و هیچ انتقاد و نقدی در کار باشد، چون همیشه ما در شرایط حساس هستیم.
از حرف های او رسانه های بیگانه سوء استفاده کردند
طبیعی است که آن رسانه های ضد نظام، از هر موقعیتی برای تخریب نظام استفاده می کنند. وقتی هم که انتقادی مطرح شود، آن ها باز به میدان می آیند. این که دلیل نمی شود که ما دست از نقد برداریم. بگذارید آن ها هر حرفی می خواهند بزنند.
افروغ بی ادب است!
یک عده هم پیدا شده اند و گفته اند افروغ خیلی بی ادب است و به منتقدان توهین کرده! کاش این حرف را کسانی می زدند که اخلاق گرا بودند. دل آدم می سوزد که رجانیوزی که هر دم به وبلاگ «مودبانه»ی جناب حسین قدیانی لینک می دهد و در همین مورد اخیر به این وبلاگ، لینک داده است، حالا دم از بی اخلاقی افروغ می زند! این سایت حتا در نقل سخنان افروغ هم، اخلاق را رعایت نکرده است و جوری نوشته که انگار او به رسایی گفته است: «کرکس»! در حالی که متن جوابیه ی او مشخص است. آن چه که اکنون می توان گفت این است که یقینن، افروغ به رسایی گفته: «وکیل الدوله» که معنای آن هم مشخص است و آن این که «کسی که به جای آن که وکیل مردم باشد وکیل دولت است.» آن کرکس فتنه را هم او به کس خاصی نسبت نداده است. حالا این را که آیا آن عبارات «هتاک، کاسب، ریشه ی فتنه» را واقعن او گفته و فارس بعدن حذف کرده است نمی دانم. اگر او گفته است که به نظرم اشتباه کرده و نباید این طوری حرف می زده. درست است که نحوه ی سخن گفتن حضراتی چون رسایی معلوم است، اما به خاطر همین معلوم بودنش می گویم که نباید افروغ این حرف ها را می زد. ببینید برخی افراد، چه حرف هایی را به افروغ نسبت داده اند!
کوتاه سخن این که: حرف های افروغ نقد نظام نبود، نقد برخی رفتارهای درون نظام بود. که آن هم درون گفتمانی بود. حتا اگر نقد نظام هم بود درون گفتمانی بود. منتقد را باید محترم داشت مخصوصن اگر منتقد درون گفتمانی باشد. کسانی هستند که به علت بی بصیرتی و ناآگاهی، هر نقدی را توهین قلمداد می کنند. این ها را باید آگاه کرد. عده ای هم هستند که حیات خود را در این می بینند که منتقدان را برانند و خود را بچسبانند به نظام و رهبری و از این دو به نفع پست و مقام خود سوء استفاده کنند. این ها را باید محکوم کرد که آفت بزرگی برای نظام هستند.
سلام
نوشته ای که در زیر می خوانید، نوشته ی «محمد نوریزاد» در سال 1377 (13 سال پیش) است. فتامل یا اولوالابصار!
آن ها شمشیر از رو بسته اند!
سخنی با یاوران خامنه ای
بر این باورم که خلاف اُشتلم هایی که اهل «هوا» به راه انداخته اند و دمادم بر حباب «من» و تمنیات خود می دمند، ریسمان انقلاب، هم چنان در دست «اهل انقلاب» است. راستی، ریسمان انقلاب در دست کیست؟
به لطف خدا و بر کنار از ضعفِ فهمی که همیشه نصیب «هوا» خواهان عالم می شود، رهبر ما، عادل ترین، فهیم ترین، آگاه ترین، انسان ترین، شجاع ترین، باتقواترین، مسلمان ترین، و... عاشق ترین رهبر عالم است.
قدرت ماورایی خامنه ای ما را، اجنبی ها، بیش از خود ما متوجهند! و از همین روست که معاندان، چه از خارج، و چه با شلتاق نوچه های داخلی خود، همه ی توان خود را مصروف «تردید افکنی» در باب ولایت فقیه کرده اند. آن ها نیک می دانند که در این بیست سال گذشته، «حرف آخر» را همیشه امام ما و خامنه ای ما بر زبان آورده اند. چرا که با هر کلامشان، موجی انداخته اند که تا مدت ها محاسبات برزخی آنان را گیج و منگ کرده است.
بله، این خامنه ای است که راه را بر مطامع هرزآلود قدرت های جهنمی بسته است. قدرت هایی که شمشیر زهرآگین خود را در پس صد قلم بزک، و لبخندی که بر لب دارند، پنهان کرده اند. اما احمق های عالم، گوسفندوار، و برای دو روز چرای بی زحمت، دار و ندار خود را در طبقی از دریوزگی، به مسلخ دباغانی می برند که جز به دریدن پوستشان، آن هم از نوک پا تا فرق سر، به رضایت نمی دهند. این ها را رهبر فهیم و مردم دلیر ما خوب می دانند. احمق های اجنبی، که بقا و استمرار سیاست های آن چنانی خود را در ظلمت و بدفهمی مردم عالم می جویند. از درخشش خورشید «ولایت» در این سوی عالم، سخت واهمه دارند، و ماموریتی برای احمق های داخلی تراشیده اند که: آقایان، یک «خاری» در چشم ما فرو شده است که آسایش فراگیر ما را بر آشفته است. از ما چه می خواهید؟ این پول ما، این حمایت ما، و این بوق و کرنای رسانه های جوراجور ما. هر چه به عقلتان می رسد، از خرج و فتنه و غوغا و رشوه و هرزگی، فرو نگذارید. فقط ما را از این خاری که به چشممان خلیده راحت کنید. با ما «مذاکره» کنید که راهکار نفود به دژ ولایت، همین مذاکره است. اگر شهامت مذاکره ی مستقیم ندارید، و اگر «فعلاً» از نگاه پر سوال و چشم غضبناک مردمتان خوف دارید، نه در کشور ما، که در یک کشور ثالث، مثل فرانسه، که بشود دم خروس را زیر لحاف دموکراسی پنهان کرد، با ما مذاکره ی غیرمستقیم بکنید. مگر سازمان سیای ما، رسماً اعلام نکرده است که در یک قلم، یک صد هزار دلار به نشریه های مخالف در داخل جمهوری اسلامی ایران کمک بلاعوض کرده است؟ دیگر چه می خواهید؟
عجبا که نقطه ی اشتراک احمق های خارجی با احمق های داخلی هیچ نیست، مگر در مراتب بدفهمی شان؛ که از یکی کارفرما می سازد، و از دیگری جیره بگیری کودن. منتها کودنی را هم می شود در لاکی از «اندیشه» فرو کرد و صاحبش را به جمع «اندیشمندان» راه دارد! اگر نه کیست که نداند این خامنه ای است که به همه ی غمزه ها و کرشمه های شیطانی، «نه» گفته است و توپ و تشرشان را نیز به سخنان رعدآسا و الهی خود، باد هوا کرده است؟ کیست که نداند این خامنه ای ماست که فراتر از محاسبه های پیچ در پیچ دستگاه های مخوف و ویرانگر آمریکا و اسرائیل و انگلیس و همه قدرت های به ظاهر برتر جهان، سخن گفته است و عمل کرده است؟ چرا؟ چون «آن ها» دلشان به فرآورده های مالیخولیایی خودشان خوش است؛ و پشت خامنه ای ما به قدرت ماورایی خدا گرم است!
هر که از خورشید باشد پشت گرم
سخت رو باشد نه بیم او را نه شرم
هر پیمبر سخت رو، بُد در جهان
یک سواره کوفت بر جیش شهان
«مولوی»
و به همین دلیل است که می بینی در این بیست سال گذشته، همیشه حرف آخر و تعیین کننده را خمینی و خامنه ای ما زده اند.
راستی، کیست که نداند این ذکاوت خامنه ای است که بر فضاحت مذاکره، چه از جنس صهیونیستی آن، و چه با ملات آمریکایی آن اصرار ورزیده است؟
احمق هایی که در مذاکره با شیطان، راهی برای بقا و طرح های خود می جویند، با هر دست و پا زدن، بیش از پیش در باتلاق خفّت و پوکی فرو می روند. این «زرنگ نما»ها، فکر می کنند در مواد مذابی که از دهانه ی آتشفشان بیرون می زند، می شود شنا کرد، و فکر می کنند که دامنه ی «کسب» لابد آن قدر فراخ است که بشود از آشیانه ی کرکس، چیزی به تملق ربود.
عزیزان! امروز روزی است که احمق ها، شمشیر را از رو بسته اند. هیبتشان عجب تماشایی! شده است. آن ها برای «طرح» خود، گریبان چاک می زنند. حال آن که می دانند عمله ی غیر بودن، به ساز و سرنا و اشتلم نیازی ندارد. «آن ها» نمی دانند ما، در بیعت با خامنه ای، خود را نمی بینیم. آن ها نمی دانند «بیعت»، یعنی خود را فروختن! و ما در دستی که در دست یداللهی خامنه ای نهاده ایم، برای خود، خودی قایل نیستیم. بله، ما، در معامله ی با خدا، خود را فروخته ایم، اما «آن ها» در معامله با چه کسی، خود را فروخته اند؟
یاوران خامنه ای! امروز، روزی است که احمق ها شمشیر را از رو بسته اند. لشکریان خود را گرد آورده اند. آن ها دلشان برای «آزادی» لک زده است. می خواهند ما را از «بندگی» رها سازند. حال آن که نمی دانند ما به این بندگی، مباهات می کنیم. نمی دانند بندگی ما، عین کمال ما است. اتفاقاً این آزادی و رهایی است که در زوال پیش می رود. پیامبر خدا، اول مقام بندگی یافت، و بعد رسالت: اشهد ان محمداً «عبده» و رسوله. آن ها که ریسمان بندگی خدا را می درند، لاجرم، ریسمان بردگی این و آن به گردن می بندند.
ای یاوران خامنه ای، این روزها لشکریان پوچ در پوچ اجنبی پسند، صف آرایی می کنند. جملگی، خواب زوال ما را می بینند. آن ها احمق تر از آنند که از «ظرف صبر ما» خبر داشته باشند. آن ها نمی دانند که ما بغض ها و نفرت ها و جراحت ها را هم چون شهدی گوارا فرو می بریم، و در نمازهایمان، رخصت بروز و ظهور و «رقصی چنان» میانه ی میدان طلب می کنیم.
عزیزان! مهیّا باشید که صبر ما هم اندازه دارد و یک روز به سر خواهد آمد. آن جاست که به یک اشاره ی خامنه ای، رجز عشق سر می دهیم.
10 مرداد 1377
[منبع: نخبه ها را نکشید- محمد نوری زاد- تهران: هنر و معماری- چاپ اول: زمستان 1378- صص 84 تا 87- لینک کتاب در کتابخانه ی ملی جمهوری اسلامی ایران]
سلام.
پیش از این هم مطالب زیادی در مورد ولایت فقیه در وبلاگ قرار داده بودم. اما اگر خدا بخواهد -ان شاء الله- می خواهم از این به بعد به شکلی منظم تر در این مورد سخن بگویم.
چندی پیش در جلساتی که به همت یکی از دوستان عزیزم پیرامون کتاب «ولایت فقیه» امام خمینی (ره) در کانون سلام برگزار می شد، مسئله ای مطرح شد که به نتیجه ی پایان دهنده ای هم نرسید. آن مسئله این بود:
- نقش مردم در نظریه ی ولایت فقیه چیست؟
در این باره دو نظر مطرح می شود:
١- مردم در روی کار آمدن ولایت فقیه نقش دارند، نه در بقای آن و آن هم نه لزوما اکثریت مردم. طبق این نظریه، مردم تنها برای این هستند که به ولایت فقیه، قدرتی بدهند. یعنی مثلا اگر قرار باشد بر ١٠٠ نفر حکومت کنیم و ١٠ نفر انسان پر زور داشته باشیم، رضایت یا عدم رضایت آن ٩٠ درصد اهمیتی ندارد. یا اگر مثلا مردمی بر روی کار آمدن ولایت فقیه، توافق کنند و ولایت فقیه، حاکم شود و پس از چند سال مردم پشیمان شوند، فرقی نمی کند. چون در بقای ولایت فقیه نقشی برای مردم قائل نیستیم.
این نظر در جلسه ی بازنگری قانون اساسی در سال ١٣۶٨ این چنین مطرح شد:
«رهبری در حکومت اسلامی، یک امر الهی و آسمانی است، نه انتخابی و مردمی. طبق روایات، فقها «امناء الله» هستند. از سوی شارع، مقامی به آن ها داده شده و خبرگان، آن ها را شناسایی کرده و به مردم معرفی می کنند. ما دلیلی نداریم که بیعت، فعلیت رهبری را به اشخاص بدهد. ادله ی بیعت بالاتفاق در مورد معصوم (علیه السلام) وارد شده که ولایتشان منوط به بیعت نیست. نقش بیعت همین مقدار است. «قیام الحجه بوجود الناصر.» یعنی بیعت حجت را بر آن ها تمام می کرد که یار و یاور به مقدار کافی دارند برای ایفای مسئولیت.» [محمد کاظم تقوی- «مجلس خبرگان رهبری از نگاه قانونگذار»- نشریه ی حکومت اسلامی، س ١١، ش ۴١، پاییز ١٣٨۵، ص ١۶]
موافقین این دیدگاه، همچنین بر شواهدی تاریخی تکیه می کنند که طبق آن ها، ائمه می گویند اگر تعداد کمی یار داشتیم - به حدی که قدرت در دست ما باشد- قیام می کردیم. همچنین در مورد حضرت علی (علیه السلام) می گویند تعداد کسانی که برای بیعت با ایشان آمدند، اکثریت نبود و همچنین در ادامه ی حکومت بسیاری از همان افراد هم برگشتند، اما چون حکومت در دست حضرت بود، دیگر نظر مردم ملاک نبود. و نیز در مورد حضرت امام حسین (علیه السلام) می گویند فقط مردم کوفه به ایشان نامه نوشتند و ایشان به این دلیل که افراد کافی برای قیام علیه حکومت وقت فراهم شده بود - با این که آن ها اکثریت جامعه ی اسلامی نبودند- قصد حکومت کردند.
موافقین همچنین در مورد دلیل عقلی حرفشان هم می گویند: اگر قرار باشد به محض عوض شدن نظر اکثریت، نوع حکومت عوض شود، حکومت نمی تواند سر پا و برقرار بماند و در نهایت جامعه دچار هرج و مرج می شود.
طرفداران این نظریه می گویند راه کنار زدن حکومت- در صورتی که مردم آن را نخواهند- قیام علیه آن است و در این راه حکومت نیز مکلف به دفاع از خود است.
٢- مردم در روی کار آمدن و بقای حکومت ولایت فقیه نقش دارند. در واقع اگر مردم نخواهند، بر آن ها حکومتی این چنین، نخواهد بود. چون حق را به زور نمی توان بر کسی تحمیل کرد. اگر کسی، سعادت خود را نخواهد ما نمی توانیم او را مجبور کنیم.
موافقین این نظریه، به سخنان امام خمینی، تکیه می کنند:
«خدای تبارک و تعالی به ما حق نداده است، پیغمبر اسلام به ما حق نداده است که ما به ملتمان یک چیزی را تحمیل بکنیم.» [غلامحسین مقیمی- «امام خمینی؛ ولایت فقیهان و مشارکت مردم»- نشریه ی علوم سیاسی، ش ۵، تابستان ١٣٧٨، ص ١۵١]
موافقین می گویند درست است که مردم در اصل درست بودن یا درست نبودن حکومت ولایت فقیه نمی توانند تعیین کننده باشند، اما در مورد این که آیا این نوع حکومت اجرا شود، نظرشان تعیین کننده است. امام خمینی می گوید: «این که ما «جمهوری اسلامی» می گوییم، این است که هم شرایط منتخب و هم احکامی که در ایران جاری می شود، اینها بر اسلام متکی است؛ لیکن انتخاب با ملت است و طرز جمهوری هم همان جمهوری است که همه جا هست.» [همان- ص ١۶٩]
«من مخالف اصل سلطنت و رژیم شاهنشاهی ایران هستم به دلیل این که اساسا سلطنت نوع حکومتی است که متکی به آرای ملت نیست.» [سید ابوالفضل موسویان- «نقش و جایگاه مردم در اندیشه ی سیاسی اسلام و امام خمینی»- نشریه ی نامه ی مفید- ش ٢٠- زمستان ١٣٧٨- ص ٧٣] «اکثریت هر چه گفتند آرایشان معتبر است ولو به ضرر خودشان باشد. شما ولی آنها نیستید که بگویید این به ضرر شماست» [همان- ص ٨۶]
طرفداران این نظریه تشکیل اولیه ی حکومت را هم منوط به رای اکثریت مردم می دانند. امام خمینی می گوید: «تولی امور مسلمین و تشکیل حکومت بستگی دارد به آراء اکثریت مسلمین که در قانون اساسی هم در آن یاد شده است و در صدر اسلام تعبیر می شده به بیعت با ولی مسلمین.» [همان- ص ٧٩]
موافقین همچنین در مورد شواهد تاریخی به این سخن حضرت علی علیه السلام اشاره می کنند که به نقل از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند: «اگر مردم بدون درگیری ولایت را به تو دادند و همه ی نیروها به آن راضی شدند، حکومت را قبول کن و اگر اختلاف کردند، آنان را رها ساز و به حال خود واگذار...» [همان- ص ٧٧] و همچنین می گویند اگر بیعت فقط برای داشتن یارانی پر قدرت جهت به دست گرفتن حکومت بود، بیعت گرفتنه از زنان معنایی نداشت.
آن ها همچنین دلیل عقلی می آورند که حکومتی که مورد رضایت مردم نباشد، قدرت کافی برای رسیدن به هدفش ندارد و مردم آن حکومت را دشمن خود می پندارند.
نظر شما چیست؟ نقش مردم در نظریه ی ولایت فقیه چیست؟
نقدها و نظرات ()